رو به رویش می ایستم. سیگار برگش را مثل همیشه گوشه ی دهانش می گذارد و آتش می زند. با یک دست چای می ریزد و با دست دیگر سیگار را از دهانش خارج می کند. پایش را روی پای دیگرش می گذارد. سرش را به صندلی چرمی و قهوه ای اش تکیه می دهد. نگاهش پر غرور است، سکوتش مردانه است.
چه صدایش می زنند؟ نام آن همه فرش های عتیقه را می گویم؟! آدم ها به قالی و گلیم چه می گویند؟! به آنچه زیر پا پهن می شود دل می گویند یا نقش ناکامی بشریت؟ به درد قاب شده چه می گویند؟! نگاه یا تابلو فرش؟! تابلو فرش هایی که بر دیوارهای بی بنیان نقش و نگارهای هزاران سرنوشت پوسیده را بر دل خود سابیده اند؛ و او همه ی رگ های سرنوشت مرا به هم بافته و نقشی بر دار زده، همه ی سرنوشت مرا قاب گرفته برای به زنجیر کشیدن آواهای حضورم.
از جایش بر می خیزد. سرش را پایین می اندازد و سیگار را روی میز می گذارد. به سمت در می رود. کرکره را تا نیمه پایین می دهد. تاریک می شود. دلم تاریک تر می شود. اندیشه هایم سیاه می شود. دستم خاموش می شود. دستم ساکت می شود. دلم بی حرف می شود. قاب شده ام. من، تکه تکه وجودم قاب شده است. روی دار قالی ام. روی دار قالی می غلتم. رگ هایم نخ می شوند و هر ازگاهی با چاقوی قالی بافی بریده می شوند. کرکره را تا نیمه پایین می دهد؟! خامم و در خلاء پرسه زن. آبم بدون هوا، مِه ام بدون آغاز. راهم بدون همراه. چه زمان بر دیوار بافته شدم. چه زمان هویتم را قاب شد!
رو به رویش می ایستم. سیگار برگش را مثل همیشه گوشه ی دهانش می گذارد و آتش می زند. با یک دست چای می ریزد و با دست دیگر سیگار را از دهانش خارج می کند. پایش را روی پای دیگرش می گذارد. سرش را به صندلی چرمی و قهوه ای اش تکیه می دهد. نگاهش پر غرور است، سکوتش مردانه است.
تاریک است و خموش. محو است و کدر، پر از اندیشه. گاه سوال است، گاه مست و متعجب. تا به حال اینگونه ندیده بودمش. شاید خودم را ندیده بودم. او من است. من، او؟ خودم را می بینم نه یک باور نزاییده شده را. صدای من های دیگر را می شنوم. به دنبال منی آشنا هستم. من ها را گوش می دهم. نور این مغازه را نفرین می شوم، قالی ها را سایبان می خواهم. او کیست. من چه زمان بر دار قالی رفتم!
مشکی بر تن دارد، اما سفید پوشیده است. سیگارش را خاموش می کند. میان هزاران نقش و من، رد او را قاپ زده ام. به دیوار مغازه خیره می شود. به قابی که فرش ندارد، و دلی را پر پر نکرده است. دیوارها کهنه اند. فرش های زیر پا ناله می کنند و بی صدا می گریند. حضورم را ناباورانه، رگ به رگ به پوستش بافته است آیا؟!
از جایش بر می خیزد. سرش را پایین می اندازد و سیگار را روی میز می گذارد. به سمت در می رود. کرکره را تا نیمه پایین می دهد. تاریک می شود، طوری که قاب ها در خاطرم پودر می شوند. از دیوار کنده می شوم. از دیوار جدا می شوم. از دیوار پرت می شوم. از دیوار یک تنه انسان می شوم. زن می شوم؟!
" تار و پود کهنه ام را وصله ای بزن که رها نشوم؛ تا بوی گند جنازه ی کفن نشده ای از انتهای آوارگی ِ سایه ای، لا به لای قدم هایت بیرون آید. مرا وصله بزن بر این دیوار!"
برای تو نیومدم که به عشق تو هم بمونم در حالی که تو رفتنی هستی. میر! قصه هامون همه تکراریه. نه اولیشیم نه آخریش. این میون موندیم..میون هیچی، میون خلاء. تو میری من می مونم. من می میرم تو برام اشک می ریزی. یکی مثل طاهر همیشه زنده می مونه و لبخند به لب سر قبر شماها درد دل می کنه. یکی مثل مصطفی دیندار روحش سر قبر من، منو زنده می خواد.
کجاییم ما؟ چرا مردیم؟ چرا جدا شدیم؟ اصلا چرا هیچ وقت مال هم نبودیم. می خواستیم و نشد؟ یا ناخواسته بود مرگمون، مرگ خدا، مرگ نکیر و منکر، مرگ کائنات و عزازیل؟ کی اول مرد؟ کی اول عاشق شد؟ کی اول با عزازیل خیانت کرد؟ کی اول از همه خواست تا ابد سکوت کنه! چقدر همه چیز احمقانه جدی شده! چرا همه ی قبرها خالیه!
گوشه ای نشسته ام تا کودتا شود. تا اندیشه هایم روی زمین بریزند و من جنگ آنها را ببینم. تا کودتای ذهنم را با ذهنم ببینم. گوشه ای نشسته ام تا کودتا کنم. تا خودم را از خودم برهانم. تا دلم را ساکت سازم. گوشه ای نشسته ام تا ظهور کنم، برای خویش برای خود، برای من! نشسته ام تا این پیرهن آبی رنگ عوض کند، تا قدم هایم سنگین شود، تا دستم بی حرکت شود. نشسته ام تا خودم را به تو ببازم!
تو بودی چی کار می کردی؟ می رفتی روی قبرش می خوابیدی و به آسمون و خدایی که معلوم نیست به ما نگاه می کنه خیره می شدی؟ من همین کارو کردم. کنارش خوابیدم. کنار جنازش، کنار قبرش، کنار بچه ی سقط شده اش، کنار حنین بیداری هایش. من خوابیدم. روی آینه ی دلش، روی اندیشه های ناکامشف روی بیداری های پَستش، روی دلتنگی های خاموشش. من خوابیدم. من برای روزهای بی کسی خوابیدم. من در تاریک ترین شب قبرستانی کنار مرده های بهشت خوابیدم.
پر بودم از خدا. پر بودم از حرف های خدا. پر بودم از اون نور تنهایی های خدا. بودم. همیشه بودم. همیشه کنار قبر خدا بودم. همیشه برای خدا فاتحه ی زنده هارو می خوندم. همیشه میون تابوت های الهه های شهر بودم. من خود یک الهه بودم و حالا تابوتمو رو دوش می کشم تا قبر خدا. کنار منو کنار خدا دفن کنن. قراره من و خدا زیر خروارها خاک بیدار بشیم و از اون پایین به بشریت بنگریم. قراره من و خدا نقش دیوارها بشیم، نقش دیوارها، نقش دیوارها، نقش دیوارها، نقش دیوارها، نقش دیوارها، نقش دیوارها، نقش دیوارها. نقش دلتنگی!
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است...
پ.ن: قیصر امین پور
پ.ن: خاطره باز. اوکالیپتوس!
از بین رفتیم. همه از بین رفتیم! اینجا پایان همان آغازیست که هیچ وقت آغاز نشد!
از وقتی تو پیداشده ها، گمت کردم، روزهام بی قید شدن. دارم برات بی خیال ترین مرثیه هارو می نویسم. می نویسم که بیام روی سنگ قبرت حک کنم و گریه هامو توی قبرم کنار جسدم دفن کنم. برات مرثیه ی کلاغ هایی رو می نویسم که روی مترسک یک پا، توی کوچه ی انتهای کوچه شاعروار قار قار می کنن.
میر! شب ها صدای خنده زن های هرزه ی توی کوچه که منتظر مشتری هستن بهم تجاوز می کنه، و هر صبح بوی خیانت همه ی کوچه رو بر می داره. میر! اینجا صداها و کوچه ها باکرگیمو ازم می گیرن اما نور شمع های سقاخونه مَحَلَمون، اونجا؛ به من شرف و هویت می ده. میر! اینجا خدا رو دیروز کشتن، جسدش انقدر نورانی بود که کسی نمی تونست تو قبر بذارتش. دیروز اینجا خدا به خدا رسید. میر! خدای من اونجا تو همون باغ سیب و نارنج، لابه لای پروانه ها شایدم لابه لای گیسوان گندمی دخترکان شیرازی داره دعا می خونه. میر! بر می گردی خدای منو هم با خودت بیار. میر! چیزی به چهار ژانویه نمونده، خدارو برسون، وقت تنگه... وقت تنگ است!
پ.ن: بخشی از داستان مرداد زمستان!
با موهای خیس میاد تو آشپزخونه. بهش می گم سرتو خشک کن تو این هوا سرما می خوری. هیچی نمی گه. گوجه هارو می ریزم تو سینک و رومو می کنم بهش. نگاهم می کنه. دلم هُری می ریزه. سردم می شه. نفسم سخت بالا میاد. قلبم مثل بمبی که هر لحظه در حال ترکیدنه، می زنه و خونو با شتاب به همه بدنم پرتاب می کنه. پاهام می لرزن، دیگه نمی تونم بایستم. صندلیو می کشم عقب و می شینم. مثل آدمایی که زبونم لال مادرشونو از دست دادن به میر نگاه می کنم. با تعجب می گه چت شد. بغض گلومو می گیره. اشک جلوی دیدمو می گیره اما من همین طور به صورت میر خیره ام. میر می گه کری؟ با توام. چته؟ یک قطره اشک رو گونم سر می خوره. با صدای لرزون می گم میر تو کی پیر شدی. انتظار دارم بهم بخنده. اما با ناباوری نگاهم می کنه. صندلیو می کشه عقب و کنارم می شینه. می گه خودم هم تازه متوجه شدم.
پ.ن: بخشی از داستان مرداد ِ زمستان
روسریشو از سر برداشت. موهاش شرابی بود اما کچل بود. نشست روی مبل قهوه ای دم پنجره. دکمه های مانتوشو از بالا باز کرد؛ یکی، دو تا، به سه تا دکمه بسنده کرد. یه پاشو انداخت روی اون یکی پاش و دستشو زد زیر چونش. یه نقس عمیقی کشید و همین طور به دیوار رو به روش خیره شد. فکر نمی کرد. نگاه نمی کرد. حرف می زد. اما لباش تکون نمی خورد. به سر پر مو و کچلش نگاه می کردم.
درو باز کرد. نگاهش نکردم. سلام نکردم. وارد خونه شدم. روسریرو از سرم برداشتم و مستقیم رفتم سمت مبل قهوه ای دم پنجره. نشستم. پنجره باز بود و باد خنکی می آمد. یه دکمه، دو دکمه، سه دکمه... قفسه ی سینم مال باد بود و من از مال یک جهان دیگه. جهانی که هیچ کس منو با موهای شرابی کچل نبینه. جهانی که صدا نباشه، صدای پا باشه، راه نباشه، جاده باشه، نور نباشه، تاریکی نباشه، شراب نباشه مستی باشه، دل نباشه، روح باشه، من باشه، تو باشه، ما نباشه، او نباشه.
تو اون جهان فردا امروزه، امروز فردا. تو اون جهان من تورو با موهای قهوه ای می بینم. تورو با مانتوی حریر بی دکمه می بینم. تورو بی قدم با صدای پا می شنوم. تورو در تاریکی از دورترین جاده ی بن بست می بینم. تو اون جهان من خدام و تو خالق من. تو اون جهان تو به من نگاه می کنی.
من به تو نگاه می کنم. تو یه جهان دیگه هستی. جهانی بیش از یک خدا. جهانی بیش از یک خالق. تو به من نگاه می کنی. من فردا میرم. من فردا تورو از نو می سازم. تو فردا ساخته می شی. دوباره همه به دنیا می آییم و من فردا می میرم.
فصل 1
وارد خونه می شه. اولین چیزی که توجهشو جلب می کنه دست نوشته ایه که قاب کرده ام و به دیوار زدم. با لحن تمسخر آمیزی می پرسه این چیه قاب کردی. می گم همینی که می بینی. می پرسه همینو می خواستی نشون بدی. می گم نمی خواستم، تو اصرار داشتی ببینی. می پرسه اینه؟ می گم همینه. می پرسه خودش کو پس؟ می گم همین دورو برا. با تعجب می پرسه یعنی تا حالا ندیدیش؟ باهاش برخورد نداشتی؟ چشم تو چشم نشدین؟ باهاش حرف نزدی؟ حتی سلام هم نکردین؟ می گم نه! با دلسوزی می گه آخه یک دست نوشته چیو به آدم نشون میده! و همچنان رو به روی قاب می ایسته و به چی فکر می کنه.
دستم می خوره به لیوان قهوه و پرت میشه روی زمین. پا می شم از آشپزخونه دستمال بیارم تا زمینو پاک کنم. صدای قدم هاش از بیرون میاد. میدوم سمت در. تا کلیدو بچرخونم و قفل و باز کنم صدا قطع میشه. نگاهی به راه پله میندازم. صدای تق تق کفشی پاشنه بلند. تمام! رفت. نیست. صدای تق تق کفش پاشنه بلندو هم قاب می کنم و کنار دست نوشته آویزون می کنم.
وارد خونه می شه. میره سراغ دست نوشته ی قاب شده ی روی دیوار. نگاهی به قاب کناریش می کنه. می پرسه اینه؟ می گم خودشه. می پرسه صدای تق تق کفش پاشنه بلند؟ می گم آره؟ باز هم سکوت همیشگیش، باز هم نگاه های پر از تعجبش. با دلسوزی می گه آخه با یک دست نوشته و صدای تق تق کفش پاشنه بلند چه کار می شه کرد! و همچنان رو به روی قاب ها می ایسته و این دفعه به چی فکر می کنه.
میرم تو بالکن و سیگار می کشم. پاییزه. هوا هنوز گرمه. دلم می خواد نسیم بیاد، باد بوزه اما گرمه و من دارم سیگار می کشم. به آسمون نگاه می کنم. رنگی نمی بینم. نه هوا تاریکه نه روشن. آسمون این دفعه بی رنگه. نه شبه و نه روز. ذهنم درد می گیره. ذهنم از اندیشه های زیاد به درد میاد. به خیابون و پیاده رو نگاه می کنم، یک آن سایه ای سفید از زیر درخت رد می شه. سایه ی خودش. طوری به جلو خم می شم که نصف بدنم از بالکن آویزون میشه. یک لحظه حس می کنم دارم به زمین برخورد می کنم. سیگارم رها میشه. و جاذبه ی زمین منو تو هوا نگه میداره. سایه ی سفیدشو قاب می کنم و کنار قاب دسته نوشته و صدای تق تق کفش پاشنه بلند، آویزون می کنم.
وارد خونه می شه. میره سراغ دست نوشته و صدای تق تق کفش پاشنه بلند قاب شده، روی دیوار. نگاه به قاب سوم میندازه. می پرسه اینه؟ می گم همینه. می پرسه سایه ی سفید؟ می گم آره. می پرسه چرا سفیده؟ منتظر نمی مونه تا جوابمو بشنوه، انگار براش مهم نیست چرا سایه سفیده. ادامه میده تو یک احمقی. نگاهش می کنم. می گم باید این دیوار پر بشه از او. باید پر از قاب بشه. می گه تا آخر عمرت که نمی تونی با یک مشت قاب زندگی کنی که. می گم ده سال با این دست نوشته ی قاب شده زندگی کردم. ده سال پیر شدم. ده سال بو کشیدم مثل یک سگی که دنبال صاحبش می گرده. بو کشیدم و صدای کفشش و سایه ی سفیدشو یافتم. چقدر دیگه باید صبر کنم تا دلشو، دلمو قاب کنم.
فصل 2
رو به رویش می ایستم. سیگار برگش را مثل همیشه گوشه ی دهانش می گذارد و آتش می زند. با یک دست چای می ریزد و با دست دیگر سیگار را از دهانش خارج می کند. پایش را روی پای دیگرش می گذارد. سرش را به صندلی چرمی و قهوه ای اش تکیه می دهد. نگاهش پر غرور است، سکوتش مردانه است.
چه صدایش می زنند؟ نام آن همه فرش های عتیقه را می گویم؟! آدم ها به قالی و گلیم چه می گویند؟! به آنچه زیر پا پهن می شود دل می گویند یا نقش ناکامی بشریت؟ به درد قاب شده چه می گویند؟! نگاه یا تابلو فرش؟! تابلو فرش هایی که بر دیوارهای بی بنیان نقش و نگارهای هزاران سرنوشت پوسیده را بر دل خود سابیده اند؛ و او همه ی رگ های سرنوشت مرا به هم بافته و نقشی بر دار زده، همه ی سرنوشت مرا قاب گرفته برای به زنجیر کشیدن آواهای حضورم.
از جایش بر می خیزد. سرش را پایین می اندازد و سیگار را روی میز می گذارد. به سمت در می رود. کرکره را تا نیمه پایین می دهد. تاریک می شود. دلم تاریک تر می شود. اندیشه هایم سیاه می شود. دستم خاموش می شود. دستم ساکت می شود. دلم بی حرف می شود. قاب شده ام. من، تکه تکه وجودم قاب شده است. روی دار قالی ام. روی دار قالی می غلتم. رگ هایم نخ می شوند و هر ازگاهی با چاقوی قالی بافی بریده می شوند. کرکره را تا نیمه پایین می دهد؟! خامم و در خلاء پرسه زن. آبم بدون هوا، مِه ام بدون آغاز. راهم بدون همراه. چه زمان بر دیوار بافته شدم. چه زمان هویتم را قاب شد!
رو به رویش می ایستم. سیگار برگش را مثل همیشه گوشه ی دهانش می گذارد و آتش می زند. با یک دست چای می ریزد و با دست دیگر سیگار را از دهانش خارج می کند. پایش را روی پای دیگرش می گذارد. سرش را به صندلی چرمی و قهوه ای اش تکیه می دهد. نگاهش پر غرور است، سکوتش مردانه است.
تاریک است و خموش. محو است و کدر، پر از اندیشه. گاه سوال است، گاه مست و متعجب. تا به حال اینگونه ندیده بودمش. شاید خودم را ندیده بودم. او من است. من، او؟ خودم را می بینم نه یک باور نزاییده شده را. صدای من های دیگر را می شنوم. به دنبال منی آشنا هستم. من ها را گوش می دهم. نور این مغازه را نفرین می شوم، قالی ها را سایبان می خواهم. او کیست. من چه زمان بر دار قالی رفتم!
مشکی بر تن دارد، اما سفید پوشیده است. سیگارش را خاموش می کند. میان هزاران نقش و من، رد او را قاپ زده ام. به دیوار مغازه خیره می شود. به قابی که فرش ندارد، و دلی را پر پر نکرده است. دیوارها کهنه اند. فرش های زیر پا ناله می کنند و بی صدا می گریند. حضورم را ناباورانه، رگ به رگ به پوستش بافته است آیا؟!
از جایش بر می خیزد. سرش را پایین می اندازد و سیگار را روی میز می گذارد. به سمت در می رود. کرکره را تا نیمه پایین می دهد. تاریک می شود، طوری که قاب ها در خاطرم پودر می شوند. از دیوار کنده می شوم. از دیوار جدا می شوم. از دیوار پرت می شوم. از دیوار یک تنه انسان می شوم. زن می شوم؟!
" تار و پود کهنه ام را وصله ای بزن که رها نشوم؛ تا بوی گند جنازه ی کفن نشده ای از انتهای آوارگی ِ سایه ای، لا به لای قدم هایت بیرون آید. مرا وصله بزن بر این دیوار!"
فصل 3
5 مرداد ماهی:
رو به روشون می ایستم. صدای تق تق کفش پاشنه بلند روی دیوار راه میره. سایه به دنبال کفش و واژه های دست نوشته به زیر سایه خیس می شن و آخر شب دوباره درون قاب جا می گیرن. از روزی که صدای تق تق کفش پاشنه بلندو به دیوار قاب کردم، توی راه پله ها صدایی نمیاد. از وقتی که رویای تورو قاب کرده ام، تورو از دست دادم. خودمو باختم. خندتو کجا دیدم؟!
6 مرداد ماهی:
امروز، روز هم آغوشی با دست خطت بود. امروز من باکره نیستم. امروز من مرد نیستم. امروز من... شاید دارم از لا به لای هزاران تیر و تخته و گل و آجر وارد خونت می شم. من هم باید قاب بشم روی دیوارت. من هم باید تو بشم. چرا تو نه؟!
7 مرداد ماهی:
وقتی زار می زنم سایه خسته تر از اشک هام خم می شه و سرمو میذاره روی سفیدی های وجودش. سفید می شم. رنگ های ذهنم همه پاک می شن. بی رنگ می شم چون آب، چون شیشه. چون هوای بی حوّایی! وقتی آب می شم از شیر دست شویی خونت بیرون میام و تو منو می پاشی رو صورتت. وقتی شیشه می شم به دیوار خونتم و هر صبح از درونم دنیارو می بینی. میبینی؟ وقتی هوا می شم، منو می بلعی.
8 مرداد ماهی:
هوا هنوز روشن نشده. سر قبرم ایستادم. سیگار می شکم. سیگار! می فهمی سیگار کشیدن سر قبر خودت یعنی چی! احمقانه است نه، اینکه فکر می کنم تو هستی و با سه تا تیکه خاطره از تو دارم زندگی می کنم. اینکه فکر می کنم تورو می بینم و آخ! آخ وقتی ببینمت مینشونمت روی اون صندلی تکی و برات حرف می زنم. انقدر حرف می زنم که خسته بشی. عصبانی بشی و سرم داد و بیداد کنی. هوا داره روشن می شه. دارم برای قبرم فاتحه می خونم. در آینده وقتی بپرسن این بابا چطوری مرد می گن عاشق یک توهم شده بود و از بس با سه تا قاب حرف زد جنون گرفت مرد. مردم هم انقدر احمقن که به اسم دلسوزی یک مشت چرندیات می گن و بعد هم همه چیز تموم می شه. منی نبود و نخواهد بود. تو چی بودی؟!
9 مردادماهی:
مرداد ماهی من به دنیا اومدم. مرداد ماهی من مردم. مرداد ماهی عاشق جنازه ی زنی بیوه شدم. جنازه اش از تو کوچه ی ما رد می شد. همسایه ها می گفتن شوهرش تو تصادف کشته شده بود. خودش هم خودکشی کرد. من البته چهره اشو ندیدم. دستش از زیر کفن افتاده بود بیرون و من عاشقش شدم. عاشق اون دست. اون انگشت های کشیده و سفید. اون ناخن های بلند و لاک زده. لاک زده؟! من عاشق اون زن شدم. سنگین وزن نبود. فقط چهار تا مرد تابوتو حمل می کردن. مرد؟! مرداد ماهی من خلق شدم. من به دنبال تو، به روی دیوار نقش می بستم. نقش قالی!
فصل 4
یک بازیچه به دنیا می آیم. یک فرجام و اندیشه وار بزرگ می شوم. قصه ام من، خواب هایم قصه هایم است. روزهایم رویاهایم اند. بزرگ شدنم یک غصه است گویا. قصه های پایان یافته و غصه شده بر نمایشنامه ها. مجسمه ای می شوم بر دار قالی کاخی. مجسمه ی دخترکی که در تعالی ترین نامه ی یک دل، بی مرز بود و بی هویت. رها در بند بطلان فرسودگی! رها پشت میله های اندیشه های راسخ بازیگرهای یک قصه ی قدیمی.
صبح به صبح مرا عقد مترسک کوچه می کنند و به زیر دستانش، با مرد یک پایم عشق بازی می کنم؛ به زیر سایه ی خنده های مترسک. دنیا به سختی کلاه پاره ی او است و کلاغ ها شاعران این دیوانه خانه!
اما سایه مدفون گشت. سایه در نالان ترین ثانیه مرد. در بی معنی ترین زمان چاره، مدفون شد. دل آسیب دید، نگاه غریب ماند. در نالان ترین ثانیه!
یک راه به دنیا می آیم. یک نفس خوانده می شوم و بادبادک وار بر شاخه های رهایی بزرگ می شوم. نیایش ام من. خواب هایم نیایش اند، روزهایم رمز ستایش! ذهنم سّر ابدیت است بر نیلگونی یک غروب بی پرده. نیایش ام من!
شب به شب به زیر سقف جاروی رفته گر، زن دوره گرد می شوم. نان خشکه هایش شعر بیداری هایمان را می خوانند. من می شوم بوی چپق شکسته اش که از دهانش می تازم بر روی شانه های پیر و شکسته اش.
اما دود مدفون شد. دل آسیب دید، نگاه تاخته شد، در مرگ وار ترین لبخندی قاب شدم. همان مجسمه ی نیمه عریان بر دار قالی.
زایشم با جوهری بی قلم، خوانده می شود. بزرگ شدنم با نوشته های سیاه کاری است. یک هستم و دو! سادگی ام بی رَد است. خامم و با چاره. دلیل دارم، راه دارم، می شود ساخت. می شود آفرید. می شود بود، می شود نبود. سمت و سو دارم. قفل و زنجیر دارم. نه این خواهم و نه آن پذیرم. ناچار بزرگ بمانم. سخت بمانم. از دیاری به دیار دیگر نه بازگشتی و نه رفتنی! نخواهم. فرار می کنم. از زایش خود تا مرگ خدایم! فراری ام از تمایل رمزها! واهمه وار رگ شوم. کفن، بی تار و پود شود و فراری مانم. از تو! از دیوار ذهنت! مرده ام بر دیوار تنگنایی هایت! از او!
چه کنم تا از دیوارت سقوط کنم، چه کنم تا از دار قالی بر دل روز آویزان گردم. آتشم بزن تا زنده شوم!
فصل 5
از وقتی تو پیداشده ها، گمت کردم، روزهام بی قید شدن. دارم برات بی خیال ترین مرثیه هارو می نویسم. می نویسم که بیام روی سنگ قبرت حک کنم و گریه هامو توی قبرم کنار جسدم دفن کنم. برات مرثیه ی کلاغ هایی رو می نویسم که روی مترسک یک پا، توی کوچه ی انتهای کوچه شاعروار قار قار می کنن.
کفش پاشنه بلندت انقدر امروز روی دیوارها راه رفت که پاشنه اش شکست. مجبور شدم قابو از دیوار پایین بیارم و پاشنه رو به کفش بچسبونم. صداش کم کم داره گوش خراش می شه. صدای راه رفتن هات داره عوض می شه. دیوارهای خونه دارن بی طاقت می شن. پرده ها دارن می پوسن، قهوه ها دیگه عطری ندارن. شیشه ها دارن خمیر می شن. سایه ات داره رنگ می گیره. رنگ بیهودگی، رنگ شب خوابگی های فقیرانه با درنده های روسپی زاده!
ازت یک مجسمه ی سنگی می سازم. یک مجسمه ی نیمه عریان، از همونا که روی قالی های کاخی نقش بسته. برجستگی های جسمت و روحتو می تراشم و به تماشا میذارم. موهاتو با نخ های رنگی قالی می بافم. توی دستت طناب دار قرار می دم. دلتو بی انحنا می تراشم. دلتو بی طاقت شکل می دم. به پاهای عریان و زنده ات، سایه ی خلخال می سازم که بشر به چشم ندیده.
تو قبرستون می بینمت. سر قبر من نشستی و داری به مرثیه هایی که برات سرودم نگاه می کنی. منو می خونی؟ یا شاید هم داری منو می شماری؟! بشمر! بشمر یک، دو، سه... اومدی! می بینی قاب شدم. من هم قاب شدم و روی دیوار زمین آویزونم! رو به روت می شینم. دوباره بخون. از اون خط اول! با صدای بلند! بی سایه، بی سرمایه! منو بی دین بخون! منو فقیرانه چنگ بزن. منو خنجر بزن شاید رگ هام از شرم رها بشن. این تو، تو این قبر تورو چال کردم. چنگ بزنو خودتو بیرون بکش!
باید دوباره بمیرم. شاید پیدا شدم!
فصل 6
درون پنج دری که می ایستی چارچوب دلم را خمیر می کنی. صَرف ناباوری ها را خام می کنی. آن جنازه، مَرد بودی. آن جنازه ناکامم می کنی. مرا در فرجام آخرین نفس به دست فرش بافی می سپاری و قابم می کنی بر دیوار کهنه ی امارت دلت. آن جنازه، آن دست مجسمه ساز، آن تو! دلم را در گران ترین بازار سیاه مکاران، چون دزدی شبانه می دزدی و در نهانی ترین جعبه ی جادویی ِ ژرف ترین هراسی پنهان می کنی. گواهم هستی. پدیده ی آفرینشم. آه ِ بر زبان نیامده ام! جنازه ات با نگاهم غمار بازی می کند، برای بر خاک نشستن ایمانت!
در بود دیوار شد. پنجره ی باز و خواهش شد، تمنا خیره شد. دل ماند، فریاد شد، آوا رسید، حضور التماس گشت. آن جنازه، آمد، رفت. به زیر فرش تکه پاره ی نوی تماناها رفت. گوش به بسته شدن های قالی های خالی نداد، بوی فریاد نقش های قالی را استشمام نکرد. نماند. نماندی. رفت. رفتی! با کدامین چنگ به طناب حسرت هایت آویزان شدم.
"من" این بازی قلب را باخته و خودی برای جلب باورها ندارد. می بازد، دلش را می بازد. هویت را غمار می کند. به سنگین ترین دست و پست ترین قیمت فروخته می شود. "من" شاه نمی ماند، شهین ِ شوریده نمی شود. سایه ی بی سادگی است این من. سایه ی بی سرمایه. نه نوری بر فراقش است نه مجالی بر انتهای این ناچاری اش دارد. این من ِ بی من شده. این بی خود بودن ناچارگونه ی دردمند، زاده شده.
آمدی!
"من"، "تو" را زایید. "من " تو را آه نالید. او در اندیشه ی تولد ِ مرگ، "تو" را دچار شد. نفس ها رفتند. رازها ورق ورق نوشته شدند برای توی ناسپاس. تویی که آمدی. آمدی؟! کاش تو بر خط ِ نکشیده و کج طنینی، می غلتیدی و اندوه ها را مسیر می شدی. همه جا بودی. یکدیگر را نمی دیدیم. بودیم! "من" اما نماند. "من" من نبود و بود و نبود. "من" من نماند و "تو" نشناخت و نخواند.
رسوای سادگی ام بودی! خمیده ی این چیرگی ها! بالا پایین نداشتی. خلاء نداشتی، جاده بودی، لکه نداشتی، دین بودی، امن هستی!
او را بردند. از کوچه ی انتهای کوچه رد شد. کفن بر تن داشت. عاشقش شدم. تنها دستش از زیر کفن نمایان بود. لیلی اش شدم. چهره اش چگونه شکل گرفته بود؟! کجا می برند تو را، ای جنازه؟!
فصل 7
رو به روم ایستاده.
رو به رویش ایستاده ام.
دارم نگاهش می کنم.
مرا می نگرد.
سایه نداره.
با حضورم غمار می کند، این گمشده ی گمگشته.
قاب هاتو شکوندم!
گل بودم و تو زنبور! حاضر نبودی از شهدم بنوشی.
دست نوشتتو خاک کردم.
درخت بودم و تو باران، سیرابم نکردی!
تورو از سنگ ساختم. خورد شدم!
برنج بودم و تو شالیکار، مرا کشت نکردی و در گِل گندیدم.
به دنبال جنازت اومدم، به دنبال اون ناخن های لاک زده!
نقاش بودی، من مدل شدم. کشیدی! مرا کشیدی!
سر قبرت ایستادم و خودمو با جنازت چال کردم.
مرا قاب کردی، مرا مجسمه شدی!
چه فرش هایی که نقش تورو زنده کردن!
از من ساختی مرا! از من قلم زدی. خطوط دلم را خوب کشیدی. برجستگی های ذهنم را خوب ساختی.
بودم؟
مرا نظاره شدی. مرا برای تمایش خانه ات کشیدی.
بافتمت.
دار قالی را عَلَم کردم. نخ ها را در دیگ رنگ ریختم.
نقش قالیو کشیدم. اولین گره و بافتو زدم.
اولین صدای کوبش دار را شنیدم.
آخرین گره و بافتو زدم.
دلت را میان این همه گره، گره زدم.
شاهد فرار "ما" از میون رگ ها و گره ها و رنگ بودم.
"من" آواره ماند.
خسته ام از این همه گره ی زده شده.
خسته ام از همه ی رنگ های نخ نما شده.
چه زیبا بودی وقتی جنازتو اون چهار مرد روی دوششون می بردن.
مرا از دیوار پایین بیاور!
برام یک سنگ قبر بخر!
سایه ام را به من برگردان!
روی سنگ قبرم بنویس مجنونی که با قاب هاش حرف می زد!
نگذار بیش از این پا برهنه به دنبالت بدوم!
فصل 8
وارد خونه می شه. اولین چیزی که توجهشو جلب می کنه دست نوشته ایه که قاب کرده ام و به دیوار زدم. با لحن تمسخر آمیزی می پرسه این چیه قاب کردی. از روی دیوار برش میداره. به جاش گلیم قاب شده ی بی نقش و نگارو و پوسیده ایو آویزون می کنه. بدون قاب، بدون نقش، بدون گره!
کنارمی. کنار خاک نم خورده ی قبرم. کنار نامم بر تکه سنگ سیاه بالای سرم. کنار گل های پرپر شده از خاک سپاری دیروز. کنارتم. کنار خاک خشک قبرت. کنار نام شکسته ات. کنار تنهایی هایت به زیر خروارها دلتنگی.
شب ها اینجا سرده. شب ها اینجا صدای گریه ی خیلی از مرده هارو می شنوم، شب ها اینجا خدا میان مرده ها پادشاهی می کنه! خدا فرشته هاشو به صف می کنه و میون مرده ها به دنبال قربانی می گرده. قربانی سوال های پر از سوز و سیاهی!
تنهاییم ما، ما مرده ها تنهاییم اینجا. زنده هامون اونایی بودن که خاکشون کردیم... ما مرده ها تنهاییم. ما مرده ها روی این کره ی خاکی چه گهی داریم می خوریم... می بینی چه بدبختیم ما...
بوی کافور، عطر زندگیمونه! گل یاس رویای مرگمونه... فقط به شرطی زندگی می کنیم که خدا هم بیاد این پایین و همراه ما زندگی کنه! اما نیست...هیچ وقت نیست!
ما مردیم...همچون بقیه!
پ.ن: عنوان برگرفته از فیلم بوی کافور، عطر یاس بهمن فرمان آرا!
همه می شناسند تو را، در مسجد وکیل ، در شاهچراغ در کوچه های این غریب شهر. اما کسی تو را نام نمی نهد. همه تو را می شناسند. گویی من این مردم را نمی شناسم. میر را می شناسید؟ همان که در روشنایی با فرشته های مسجد عشق بازی می کرد، همان که در بیداری شراب می ساخت و مردمان را مست می کرد، همان که مرا غسل داد و کفن پوشان در قبر به شانه ام آیه ی : اسمع افهم یا بی نام و نشان هل انت على العهد الذی فارقتنا علیه من شهادة ان لا اله الا اللّه خواند.



