کاج!

 

روزهایی که بغض گلومو می گیره میر، می خوام دنیا نباشه. می خوام شبیه برگ های درخت کاج بشم اون بالا نوک درخت، می خوام ریشه ی گل های باغچه باشم تا کَسی منو نبینه. می خوام تو باشی و من با صدای بلند، با اشک، با گریه، با فریاد حرف هایی که یه عمر تو گلوم گیر کرده رو به زبون بیارم؛ اما نه تو هستی نه من فریاد می زنم و اشک می ریزم.

 

میر یه عمر عاشقم بودی و من در جاهلیت خودم به دنبال چیزی می گشتم که هنوزم بعد از مرگ تو نیافتمش. حالا وقتی به خودم تو آینه نگاه می کنم، خودمو نمی بینم، خودمو درک نمی کنم، خودمو عوض کردم... این من ِ غریبی که تو یه شب گفتی چه بلایی سرت آوردی؟ گفتم بهت گفته بودم عوض شدم. گفتی نمی دونستم این طوری. گفتم اون منی که قبلا می شناختی دیگه رفت. دیگه نیست. اگر می خوایی می تونی این من ِ نو رو بشناسی یا با خاطرات قبلیه به زندگیت ادامه بدی. گفتی اون آدم قبلی همیشه و همه جا در کنارم باقی خواهد موند.

 

تاریکم! تاریک! دیگه ساده نیستم میر! دیگه خوب نیستم. از خیلی ها بدم میاد. از خیلی چیزها متنفرم. ساکتم، ساکت!

 

/ 0 نظر / 9 بازدید