مرگ در قدم گاه ارتباط

سه شنبه ها با موری

از خوشی ها و خاطرات می گفت.می گفت دلش نمی خواهد باور کند که او میمیرد و دیگر در کنارش نیست.نمی توانست باور کند که معلمی که زندگی را به او نشان داده بود دیگر در کنارش نخواهد بود.

باورش سخت است.نمی خوای از دستش بدهی اما گاهی با رفتارت او را کنار می زنی.نمی خواهی  گریه کند با حرف هایت قبلش را می رنجانی.

می دانم مرگ آن چیزی نیست که به ظاهر از دهان آدمها می شنوم اما باورش سخت است که دیگر کنار آن لبخندها و محبت ها نباشی.

پیر مرد معلم می گفت اما شاگرد سی ساله نمی خواست باور کند.همه چیز از همان روزی آغاز می گردد که به دنیا می آیی.در این دنیا تا می توانی بخند٬ زندگی کن.آنقدر به زندگی زندگی ببخش تا موقع مرگ باز با همان لبخند پر بزنی.

- اگر بیست و چهار ساعت به تو فرصت بدهند که بدون مریضی در سلامت کامل زندگی کنی چه می کنی؟

چشمانش را می بندد و شروع می کند:

-صبحانه ای گرم و خوشمزه با یک لیوان قهوه قهوه ای.به دریا میرم و در آن شنا می کنم.از خنکی آب در آن فصل زمستان گرما میگیرم.دوستانم را به نهار دعوت می کنم.آنقدر خوش هستم که گذر ثانیه ها رو نمی فهمم.لبخند همسرم را در خاطرم نگه می دارم و نفس های آرام بخش پسرم را.

و سکوت و دیگر چشمانش را باز نکرد.

هنوز به یاد دارم که معلم پیر گفت:   Death ends the life not a relationship.        

                                                

 

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید