!!! ۶ چی خيال کردی

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دو ماه می شود که شبانه روز آن نامه را می خوانم. خط به خط حفظ شده ام. کلمه به کلمه لغات نفرین شده اش را با چشم مرور می کنم. لعنت به من. لعنت به من که راحت خر می شوم. لعنت به من که زندگی را به این راحتی می بازم و زمین بازی را ترک می کنم. لعنت به تو و به غیرتت...!!!

- سلام دایی! چرا هروقت میام من باید حالتو بپرسم...یه بارم تو حال منو بپرس. دایی دلم پره. می خوام فریاد بزنم. می خوام داد بزنم. دایی! از روز اول با هم بحث داشتیم و سربه سر هم می ذاشتیم. یه بار نشد مثه آدم با هم حرف بزنیم. همش می گفتم از بس هردومون لجبازیم. نمیتونیم تو چشای هم نگاه کنیم و حرف بزنیم. این مهم نیست. نامه هاش و همه طعنه هاش و کنایه هاشم اصلا مهم نیست. من بازم قبولش داشتم اما این نامه...دیگه خسته شدم. می خوام بزنم تو گشش. می خوام لهش کنم.

- خب چرا نمی زنی؟!

 

بعد از دوماه این اولین باری بود که می دیدمش. حس می کردم قدش بلنتر شده. چه حس مسخره ای..!!! اصلا عوض نشده بود. بیشتر آشفته به نظر می آمد. نمی خواستم نگاهش کنم. رویم را برگرداندم. عصبی بودم. با خودم گفتم اگر کنارم بنشیند چنان کشیده ای تو گوشش می خوابانم که نفهمد از کجا خورده اما همان طور ایستاده بود. مدتی گذشت. نه من حرفی می زدم و نه او چیزی می گفت. صدای گریه و زجه های زنی آن طرف تر توجهمان را جلب کرد. می گفت: کجا رفتی؟! بعد از این همه سال زندگی...مگه بهم قول ندادی که باهم میریم سفر...مگه نگفتی منو می بری مکه...نگفتی تنهام نمیذاری...پس چی شد...!!!

پس چی شد؟!!!

 

چرا چیزی نمی گوید. از آن فضا خسته می شوم. از ناله های آن زن. از حس غریب و دل گرفته آن گورستان. آن جا را ترک می کنم. فکر می کردم دنبالم می آید اما همان جا ایستاده بود و دور شدن مرا به نظاره نشسته بود.چرا به دنبالم نيامد؟! چرا هيچ نگفت؟! چرا آمد؟!

 

دیگر فراموشش کردم...همه اتفاقات و حرف ها. حتی صورتش را دیگر به یاد نمی آوردم. به دنبال زندگی و کار خودم بودم. هر روزم با دیروزم فرق داشت و راضی بودم. دیگر به دنیای بیرون از چهاردیواری اتاق و پرونده ها کاری نداشتم. کمتر مهمانی می رفتم و مهمانی می دادم. ماهی یک بار به بهشت زهرا می رفتم...گاه آنقدر سرم شلوغ می شد که همان یک بارهم اتفاق نمی افتاد...راحت بودم. شب ها کمتر می خوابیدم و صبح ها زود از خانه بیرون می زدم. به دادگاه می رفتم، به دنبال آنچه که برای پیشرفتم کمک می نمود. خانه همیشه خالی بود. من و تنها من. تلفن خانه را قطع کرده بودم و کمتر به زنگ در جواب می دادم حتی اگر مادر یا دوستان بودند. راضی بودم. سرم به کار خودم بود و کمتر احساس خستگی می کردم.

 

 

یک روز سرد پائیزی است و در حال افطار کردن هستم. همه جا سکوت است و تنها به خوردنم می اندیشم. غذا گرم است و من قاشق قاشق آن را در دهان می گذارم. می خواهم بخوابم. دیگر نمی توانم سر پا بایستم. غذا را نیمه تمام رها می کنم و به اتاقم می روم. منظره اش را که از بیرون می بینم حالم از خودم بهم می خورد. تصمیم می گیرم روی مبل بخوابم. به سمت تخت می روم تا بالشم را بردارم که تمامی ورق ها روی زمین پخش می شود. من چقدر بدبختم. انگار قرار نیست بخوابم. مشغول جمع کردن ورق ها می شوم که نوشته ای مرا به خود می آورد، مرا به گذشته می برد...همان گذشته ای که در حال فرار ازش بودم...

 

 

- سلام! بذار باهات حرف بزنم.

- حرفی برای گفتن نمونده.

- تو نمی خواد چیزی بگی.فقط بذار توضیح بدم.

- خب...گوش میدم. ببینم از رو میری بالاخره یا نه.

- هیچ وقت دوست نداشتم ناراحتیه تو یا مادرتو ببینم. درسته همیشه باهم دعوا داشتیم اما باور کن وقتی سربه سرت می ذاشتم بیشتر دوستت داشتم. وقتی عصبانی می شدی برام زیباتر بودی. بدو بیراهات برام لذت داشت. بدون دلیل ولم نکن. تنهام نذار...وقتی با اون زنگ زدنات خبر اومدنت و میدادی با خودم می گفتم امروز حتما یه خبره تازه داری. باز یه قصه جدید...یه حرفی که منو از تو حال خودم بیاره بیرون. همیشه فکر می کردی بهت گوش نمی دادم در حالی که این حرفات بود که بهم روحیه می داد. من هنوز دوست دارم...

- ببین کی این حرف و می زنه. حرفات تموم شد...دیگه اعترافی نداری بکنی...به سلامت. به امید دیدار تو      جهنم!!


............ادامه دارد..........!

 

 

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

نه دوست گلم ! هر جور که بنويسی من دوست دارم . تازه به نظرم خيلی جالبه . يهو جريان داستان ۱۸۰ درجه عوض شده

مهسا

راستش من هميشه اينقدر خنگ نبودم . نمی دونم چرا اين دفعه اين طوری شد . به هر حال ديگه درس شد. قول می دم

مهسا

دوستانی بهتز از برگ درخت يه قسمت از شعر سهراب سپهری ست . منظورم هم از برگ طراوت ، سبزی و شادابيه . نه افتادن زير پا

ncbanoo

ما که سر از ماجرا در نيوورديم نميدونم شايد يکم (البته فقط يکم ها!) خنگ شده باشم! ما آپيم عزيز تشريف بيارين

وحيد

ديدی گفتم رو روند داستان تاثير ميذارم!!!! کاش اصلا اين حرفا رو نزده بودم اينجوری حالا حالا ها داستان ادامه داشت!!!!!!!!!

وحيد

اميدوارم داستانتو با حرفام خراب نکرده باشم(وجدان درد گرفتم)

وحيد

حالا نوبت منه داستانو تموم کنم :... يه کم اونجوری شد که من فکر ميکردم ولی فقط يه کم !!!!! اول که یه اتفاق دیگه افتاد و داستان تموم شد البته اگه مثه این فیلم های سینمایی سری دوم نداشته باشه!!!!! يادته بهت گفتم پايان داستان جلو چشم همه ست من فکر ميکردم پايان داستان lost destiny باشه....

وحيد

درسته اين داستان تموم شد مثل هر داستان ديگه ای که تموم ميشه حتی داستان زندگی من ها و تو هاو... ولی يه داستان هست که تا ابد حتی بعد از اون تموم نميشه اونم داستان دوستی هاست...

وحيد

يه اشتباه تایپی لپی يا هرچی اسمشو بذاري می خواستم بنويسم تموم ميشه نميدونم چی شد نوشتم تموم شد!!!!!!!!!!!!(تو که نفهميدی) اوووووووفففففف! خوب شد پايان داستانو تو يه عبارت نوشتم... والا ديگه نميتونستم بنويسم ..........ادامه دارد......... پس حالا که تموم نشده .........ادامه دارد.........

وحيد

بد نبود تشکر ميکردی شوخی ميکنم تشکر لازم نيست ولی خوب بود يه عکس العمل نشون ميدادی(بهتر از اين نميتونستم بهت لينک بدم)!!!!!!!!!!!!