سبک تر از سنگینی یک آه!

داشت می رفت که صداش کردم. به من نگاه کرد. گفت بر می گردم! گفتم برگشتت با خداست! گفت خدا داره باهام میاد! گفتم برگشت اون هم دست خودشه! گفت قرارمون سقاخونه. گفتم به سقاخونه دخیل بستم! گفت شمع به اندازه ی کافی داری؟! گفتم هر روز میرم قبرستون و از بوته هاش شمع می چینم. گفت هر زمان صدام بزنی بر می گردم. گفتم تا زمانی که راهنمات خدا باشه، مسیرت به سمت شمال ادامه داره. گفت دلمو که پیشت جا میذارم، بر می گردم پسش بگیرم. گفتم به خورشید مشرق قسم که خدا مرُده. خودم خاکش کردم! خودم قبرشون آبیاری می کنم. خودم شمع های پای قبرشون می چینم! تو خیلی وقته رفتی و قصد برگشت نداری!

 

پ.ن: به اندازه ی یک آخوند بی دین ِ قسم خورده، در انحلالم!

/ 0 نظر / 19 بازدید