!!! عرشه

تنها صدای پاروی مرد پاروزن را می شنیدم. آفتاب آتش وار بر ما می بارید اما

 صدای امواج آب لابه لای سنگهای ریز و درشت مرا خنک می کرد!
خسته بودم. خسته راهی ناهموار که با دیدن حادثه ها مرا خسته تر می کرد.

راهی که خورشیدش پشت ابرها بود و ماهش لابه لای مه شبانگاهی!
گذشته به یادم آمد. زلالی دریای آدریاتیک! زیبایی و سفیدی خانه های جزایر یونان!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

در این کشتی پر سرو صدا و آهنین و خشن احساس غربت بر من راغب می شود.

این آب گل آلود ذهن مرا در خود غرق می کند. از این رود لذت نمی برم اما قایق ها

و کشتی های فراوانی را می بینم که بر روی همین امواج زندگی می کنند و

زندگی هایی را می بینم که می گویم: « خدایا! راضیم از این زندگی!»

 

همان دیشب کاش دفترچه ام کنارم بود. همان لحظه که در تاریکی آسمان

و آرامش ستاره ها روی این رود حرکت می کردیم و ماه نارنجی بود.

کاش از احساسم می نوشتم. کاش می نوشتم باد چگونه دامنم را به مانند

 پلک زدن های یک برگ تکان می داد.

 

او می گوید:« هیچ وقت نمی خواهم با یک کاپیتان یا خلبان زندگی کنم.»

می گویم:« دیشب که روی عرشه نشسته بودم در همین اندیشه بودم!»

دیشب که روی عرشه نشسته بودم می اندیشیدم چه زیباست بر روی همین عرشه

قدم نهادن و مسیر را یافتن! می اندیشیدم چه سخت است نیمی از عمر را روی این

 آب ها گذراندن!

 

کوه ها بلندند و سبز! اما همان ها که دم از زیبایی و مملکت داری می زنند به این

 طبیعت احترام نمی گذارند.

کوه ها بلندند و سبز! در لابه لای همین صخره ها غارهایی می بینم که هزاران سال

 پیش جنازه ها را درون تابوت هایی می گذاشتند و آنجا رها می کردند.

کوه ها بلندند و سبز! من تابوتی را می بینم چوبی و می خواهم بدانم چه درونش است!

می خواهم وارد همان غار شوم!

می گوید هنوز بشر نتوانسته کشف کند آن زمان چگونه جنازه ها را درون آن

غارها می گذاشتند!

بشر چه ضعیف است و گاه احمق!
بشر چه ضعیف است و گاه ترسناک!

 

به درون آب پرت می شوم. تمام بدنم زیر آب می رود و امواج اجازه نمی دهد جایی ثابت بمانم.

 لحظه ای دست و پا می زنم و وقتی دور شدن کشتی را می بینم یادم می آید می توانم شنا کنم.

 در مسیر کشتی در لابه لای امواج شنا می کنم. فریاد می زنم. کمک می خواهم اما همه خوابند.

 آنها را می بینم که روی صندلی های عرشه نشسته اند اما همانند مردگان خوابند

و صدایی نمی شنوند!

از اندیشه اینکه چقدر باید دست و پا بزنم ، فریاد بکشم خسته می شوم و امواج

 را با قصه هایم و تخیلاتم رها می کنم!

اما چه می شد اگر من درون این آب گل آلود پرتاب می شدم. چه می شد اگر طول رودخانه

 یانگ تسه کیانگ را شنا می کردم!

 

دوران راهنمایی را تند و سریع و عجیب پشت سر گذاشتم. درس جغرافی را دوست نداشتم

 اما درسم را خوب بلد بودم. نقشه ها را می شناختم. مسیر رودها را می دانستم.

ارس، سفیدرود، هوانگ هو، نیل و بالاخره یانگ تسه کیانگ  و من حالا روی

این رود قهوه ای یانگ تسه قرار دارم!

 

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی می رسد که من روی این رود مخالف جریان آب باشم.

 هیچ وقت نمی دانستم حفظ کردن نام این رودها روزی به دردم می خورد و بالاخره

بزرگترین و عظیم ترین سد جهان!!!

 

                                                                                                                                    یکشنبه

۱۱/۴/۸۵

                                                                                                                                                                     

 

 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

سلام کجا بودی شکلی که گفتم سمت چپ کادر بزرگ اون بالا (جایی که من الآن نوشتم khial ) سعی مثل آهوی داستان من قاط نزني

وحيد

من که نفهميدم چه اتفاقی افتاده ولی اميدوارم بد نبوده باشه !!!!!!!!!

وحيد

بايد اعتراف کنم که وقتی شما نيستی شهر اصلا از شور و حال مي افته ( سازمان هم که دست از فعاليت بر ميداره ) شايد شما رئيس بزرگی!!!!

وحيد

آخ آخ که گفتی !!! جغرافی !!!! هميشه يه کينه از اين درس تو دلمه شايدم از دست خودم ناراحتم !!! آخه دو سال متوالی معدل ۲۰ مو همين خراب کرد!!!

وحيد

سد يا صد !!!! سد فکر کنم ؟ نه ؟

ميلاد

اولش از صدای پاروی مرد پاروزن گفتين. انتظار داشتم ماجرا تو یه قایق باشه نه یه کشتی صدای امواج آب لابه لای سنگهای ریز و درشت مرا خنک می کرد! ؟؟؟؟ ( چطوری؟ بگيد که منم گرمای ۵۰ درجه رو با صدای امواج تحمل کنم) موفق باشيد

lost-destiny

دوستان توجه داشته باشيد اون کلمهم يکی مونده به آخر سد است نه صد!!!!! من اصلا الان حال ندارم برم درستش کنم!!! خودتون می فهمين چيه ديگه!!!!!

مهسا

صدای امواج آب لابه لای سنگهای ریز و درشت مرا خنک می کرد !!!!!!!!! ای ول ! عجب تصوير سازی باحالی !

ncbanoo

ایول من عاشقه دریام.کشتیم که دیگه آخره حاله جای مارم خالی میکردی دختر در مورد خستگیم که میبینم چقدر تفاهم از ما تراوش می کنه

salam,khubi khanumi?baba ey val (be ghole lutia)ajab ziba neveshti,fekr nemikardam ba un hame skahti ke tu in safar keshidi,be in zibayi va amighi atrafeto bebini.