خسته(۳)

اما خدا به سکوت کردن ادامه داد.

در میان دشتی طلایی نشستم و سخنان قلبم را فریاد می کشیدم:

هنگامی که برای اولین بار آن چشمان سیاه را دیدم که امواج دریا را دنبال می کرد من نیز به دنبال آن نگاه رفتم.وقتی با برگها حرف می زدی و قصه می گفتی با لالایی تو می خوابیدم.وقتی راه می رفتی موهایم را فرش زیر پایت کردم.قلبم را به تو هدیه دادم تا هرگز دوری تو را حس نکنم.نفس هایم را به محافظی تبدیل نمودم تا تیغ تیز گل رز قلب عشقم را خراش ندهد.همه جا به دنبالت گشتم ولی هر لحظه و با هر قدم از من دور گشتی.هنگامی که به دنبال جواب سوالم بودم حقیقتی را کشف نمودم که ارزشش از امید بیشتر بود واجب تر و مهم تر و اساسی تر و آن عشق حقیقی آدم هاست.عشقی که بدون آن...

-زیبا سخن می گویی!

-حال این حرف را می زنی؟!!!حال که روحم در حال جدا شدن از قلبم است.حال که نفس هایم را قلبم را زندگی ام را از دست دادم و آواره و سرگردان کوچه پس کوچه های زندگی گشته ام.

-تو مونس منی!

-خودخواه!

-امید منی!

-پست!

-هستی من تویی!

-ازت متنفرم!

-تو عشق منی!

-نابودم کردی!

-نفس های گرم زندگی منی!

-خدا از من روی گرداند!

-من عاشق تو هستم!

-و من نیز دلباخته تو هستم!

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید