!!! ۴ چی خيال کردی

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

- چون من می خوام بدونم کجا می خوایی بری.

- گفتم قبرستون. دارم میرم بهشت زهرا سر خاک دایی!

و از در خارج شدم. مثل همیشه خر می شوم و دلم برایش می سوزد. مثل همیشه حوصله سوال هایش را ندارم. این بار هم او موفق شد. به جوابش و خواسته اش رسید. لعنت به من!

بچه ایست که کارش آب دادن به قبرهاست یعنی آنها را می شوید. چندبار که سر خاک دایی بودم کنارم می نشست و به من می نگریست. امروز نمی بینمش اما قبر خیس است. کاش می آمد. احساس پوچی می کنم. کاش با حرف هایش مرا از دنیای خودم خارج می کرد.

به قبر می نگرم و کلماتی که روی آن در حرکت است. می خواهم بدانم چه چیزی زیر این سنگ سفید نهفته. می خواهم دوباره بدن سرد و سفید دایی را در آغوش بگیرم و گونه اش را ببوسم.

- دایی! خیلی دلم برات تنگ شده.

- هفته پیش نیومدی؟!

صدا آشنا بود. برگشتم و او را پشت سرم دیدم. خودش بود. این بار با بسته خرمایی که به طرف من دراز کرده. خرمایی برمی دارم و کنارم می نشیند.

- سلام! منتظرت بودم.

- هفته پیش کجا بودی؟!

چند بار و توسط چند نفر باید بازخواست بشوم و به سوال ها پاسخ دهم.

 

- سرما خورده بودم. نتونستم بیام.

- تو چی کار کردی! رفتی مدرسه؟

- نه!
- نه؟! به همین راحتی. مگه قول ندادی که...

- بابام فهمید. اومد مدرسه و با اردنگی بردم خونه.

- چقدر مردم فکر آینده بچه هاشونن.

- تو بچه داری؟

- نه ندارم!
- اگه داشتی میذاشتی بره مدرسه درس بخونه.

- آره! می ذاشتم.

او را در آغوش گرفتم و افسوس می خوردم. کاش می توانستم کاری برایش بکنم. قلبش پاک است و دستانش آلوده هیچ گناهی.

اما ناگهان ذهنم به سمت همان کتاب می رود.

( چرا این افکار مثه خروس بی محل تو مغزم میاد....! )

 

 

برادرش به خاطر یک دعوای ساده پدرش را می کشد و حالا از من خواسته از او دفاع کنم. گاه روی ورق های دفترم می نویسم "...می خوام سر به تن این مردا نباشه..." گاه می نویسم "...لعنت به این پرونده های مسخره...لعنت به این طلاق ها و ازدواج ها...لعنت به هرچی کتابیه که جلدش روزنامه است...!" من واقعا دارم کلافه می شم.

 

- دیروز سر خاک دایی باز همون پسره را دیدم. یادته گفتم بهم قول داد که بره مدرسه و درسشو ادامه بده.

- همون که قبرارو می شست؟
- آره!
- خب حالا چی شده...!
- مدرسه نمیره دیگه.

- من بهت گفتم اینا آدم بشو نیستن.همشون از یه تیر و تبارن.

- اما این یکی فرق داره.درس خوندنو دوست داره...باباش نمیذاره.

- بدون دروغ گفته.

- چرا باید دروغ بگه.از من پرسید بچه دارم...

 

نگاهی عجیب کرد و دوباره سرش را پایین انداخت.

.................ادامه دارد................!

/ 4 نظر / 6 بازدید
ncbanoo

بابا کولاک کردی که چه خبره بابا يه روز و سه تا پست بيخيال به مام يه فرصتی بده بخونيم بچه جان

وحيد

بالاخره پست های جديدتم ديدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وحيد

داستان روند خوبی داره ولی(اگه اجازه انتقاد و دخالت دارم بگم)تميزدادان شخصيت های داستان يه کم سخته!!!!!

وحيد

راستی خيلی دلم ميخواد آخر داستانو از نظر خودم بگم ولی ميترسم روت تاثير بذارم و روند داستانتو خراب کنم !!!!!!!!!!!!! اجازه بده يه کم بری جلوتر بعد ميگم!!! .........ادامه دارد........