فردا!

روسریشو از سر برداشت. موهاش شرابی بود اما کچل بود. نشست روی مبل قهوه ای دم پنجره. دکمه های مانتوشو از بالا باز کرد؛ یکی، دو تا، به سه تا دکمه بسنده کرد. یه پاشو انداخت روی اون یکی پاش و دستشو زد زیر چونش. یه نقس عمیقی کشید و همین طور به دیوار رو به روش خیره شد. فکر نمی کرد. نگاه نمی کرد. حرف می زد. اما لباش تکون نمی خورد. به سر پر مو و کچلش نگاه می کردم.


درو باز کرد. نگاهش نکردم. سلام نکردم. وارد خونه شدم. روسریرو از سرم برداشتم و مستقیم رفتم سمت مبل قهوه ای دم پنجره. نشستم. پنجره باز بود و باد خنکی می آمد. یه دکمه، دو دکمه، سه دکمه... قفسه ی سینم مال باد بود و من از مال یک جهان دیگه. جهانی که هیچ کس منو با موهای شرابی کچل نبینه. جهانی که صدا نباشه، صدای پا باشه، راه نباشه، جاده باشه، نور نباشه، تاریکی نباشه، شراب نباشه مستی باشه، دل نباشه، روح باشه، من باشه، تو باشه، ما نباشه، او نباشه.


تو اون جهان فردا امروزه، امروز فردا. تو اون جهان من تورو با موهای قهوه ای می بینم. تورو با مانتوی حریر بی دکمه می بینم. تورو بی قدم با صدای پا می شنوم. تورو در تاریکی از دورترین جاده ی بن بست می بینم. تو اون جهان من خدام و تو خالق من. تو اون جهان تو به من نگاه می کنی.


من به تو نگاه می کنم. تو یه جهان دیگه هستی. جهانی بیش از یک خدا. جهانی بیش از یک خالق. تو به من نگاه می کنی. من فردا میرم. من فردا تورو از نو می سازم. تو فردا ساخته می شی. دوباره همه به دنیا می آییم و من فردا می میرم.


 

 

/ 0 نظر / 22 بازدید