!!! ۱۱ چی خيال کردی

... نمی توانستم به او بنگرم. حتی اجازه ندادم وارد خانه ام شود و همانجا جلوی در حرفی را که مدت ها پیش باید می زد زد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

- کاری کردی مثه قبل باهات رفتار نکنم. غیر مستقیم بهم گفتی خفه شو و من اونی نیستم که تو فکرشو می  کنی. بهم گفتی جنبه این شوخی ها رو نداری و باید یه جور دیگه با تو رفتار کرد.

عاشق شدن مگه جرمه؟! خب من عاشق مادرت شدم. ازش خوشم اومد. وقتی پدرت کشته شد تا یه سال به این فکر می کردم که چه طور می تونم جبران زحماتشو کنم...

میان حرفش پریدم:

- پس از سر ترحم بود...

فریاد کشید و دستش را محکم روی در آهنین کوبيد.

- هنوز حرفم تموم نشده. تنها جبران زحماتش نبود. مادرت برام عزیز بود. دوستش داشتم. چرا باید تو جوونی بیوه می شد.

هنوز هم می گویم ترحم است!  

- همیشه برام مثه یه خواهر بودی...نه بیشتر...پدرت از من خواست ازت مراقبت کنم اما می دونستم لجباز تر از اونی هستی که بشه فکرشو کرد...از چه راهی می تونستم نزدیکت بشم...چطور می تونستم وصیت پدرت و اجرا نکنم. اون ازم خواست با مادرت ازدواج کنم.

امکان نداره!!! هرگز!!! دایی؟!!! مگه می شه؟!!!
شکه شده بودم...باورم نمی شد...دایی هیچ وقت این کار را نمی کرد...!!!
- اون می دونست چی کار داره می کنه!!! اون از این بابت مطمئن بود...وگرنه همچین وصیتی نمی کرد. ولی هیچ وقت پیش بینی همچین وقتی رو نکرده بود.به این فکر نکرد که دخترش داره بزگ میشه و دیگه  اون با حوصله قبل نیست. تو خیلی عوض شدی. مرگ بابات جوری رو تو تاثیر گذاشت که مادرت هم شکه شد. همه چیز و تو خودت خالی کردی و بعدش دق و دلیات و رو من...!!!

دیگر نمی توانستم بگذارم یک طرفه به قاضی برود:

- تو دختری؟! احساسات یه دختر و می تونی درک کنی؟! می تونی بفهمی درد بی پدری چیه؟! می تونی  بفهمی؟! می تونی به من بگی وقتی تکیه گاهتو، مدافعتو از دست می دی چه حسی داری؟! نه! بگو دیگه! تو که این همه ادعات می شه!!! تو که فکر می کنی منو می شناسی ، بابام و می شناختی!!! بگو!! بگو چند بار رفتی سر خاک بابام...بگو کی شب تا صبح گوشه خونه از درد دوری شوهرش گریه می کرد! بگو کی تا صبح خواب نداشت...بگو کدوم دختری حاضره ببینه مادرش با پسری داره ازدواج می کنه که هم سنه  خودشه ، هنوزم به سال مرگ باباش نرسیده....تو انقدر جربزه نداشتی که اون حرفارو بهت زدم بزنی تو گوشم. انقدر نفهمیدی اگه شوهر مامانم شدی...حالا مرد خونه ای و باید مثه یه مرد رفتار کنی...انقدر  نفهمیدی که من قبولت ندارم و جات تو اون خونه نیست....!!!
و برای اولین بار قدرت دستش را بر صورتم حس کردم. سوزش بود و نبود نگاه هایش...درد غم دوری بابا را حس کردم.......!!! می خواستم او را در آغوش بگیرم. می خواستم دوباره حس کنم تکیه گاهی دارم مطمئن...می خواستم بفهمم برایم هست...می خواستم بفهمم هنوز مسیرها مانده تا اویی بشوم که جلویم ایستاده...!

کاش می فهمیدم دلیل وصیت پدر را...کاش می دانستم چرا این طور خواسته بود...!

 

 

کاش یک بار دیگر صورت کوچک پسرک را لمس می کردم...کاش یک بار دیگر ازش می خواستم و مجبورش می کردم درس بخواند...کاش می توانستم اشک هایم را به پای مزاری بریزم که انسان درونش مرا آدم می اندیشید...گاه می اندیشم آن کودک هم مرا بی مصرف می دید. پدرم مرا بی وجدان می دید.

کاش برای پسرک کاری می کردم...کاش خودم او را به مدرسه می بردم...خودم با پدرش حرف می زدم...تا کی خودم را سرزنش کنم که من باعث مرگش نبودم...

کاش اگر آن روز به پدر بیشتر اصرار می کردم با ما به مهمانی بیاید او کشته نمی شد...شاید اگر دستش را محکم تر گرفته بودم از آن بالا پرت نمی شد...شاید اگر به پایش می افتادم از پرواز آن روز، صرفه نظر می کرد...تا کی خودم را مقصر مرگ او بدانم.....!!!

تا کی شوهر مادرم را مقصر نابودی زندگیم بدانم......!!!

تا کی شاهد طلاق ها و ازدواج ها و دعواها و قتل ها باشم!!!

تا کی به گذشته فکر کنم...به آب پاش...به لحن صحبتش...به خودم....!!!
به خودم که چه کردم...به خودم که همه را از خویش رنجاندم...به خودم که خودخواهی کردم...به خودم!!!

 

نمی دانستم جز به پرواز در آوردن آهن غراضه ها کار دیگری هم انجام می دهد. نمی دانستم نویسنده است و کتاب چاپ می کند...کاش به من می گفت...آن کتاب، آن نامه و همه آن حرف ها بخشی از داستان بوده است. داستانی که مرا نیز وارد داستانی تلخ کرد. زود قضاوت کردم...به حرف هایش گوش ندادم...فکر کردم عاشقم شده در حالی که شوهر مادرم است...! فکر کردم به مادرم خیانت شده...فکرکردم...چه فکرها کردم که نباید می کردم...!!!

 

- می دونم اگه به اندازه دنیا هم ازت معذرت بخوام منو نمی بخشی...اون روز که اومدی در خونه انتظارهر عکس العملی ازت داشتم اما تو کار خاصی نکردی. معذرت می خوام...ببخشید! می دونم خیلی کمه...من برای جبرانش چی کار کنم؟!

مادر پشت میز نشسته بود و با چشمان پراشک به ما می نگریست. منتظر چه بودم؟! چه می خواست بگوید؟!

- از اینجا برو!

- باشه می رم...اما...

- گفتم از اینجا برو...از این شهر برو...!!!

- چی کار کنم؟!

تعجب کرده بودم...او چه می گفت...برم؟! کجا؟!

- از این شهر میری، دیگه هم تو این خونه پاتو نمیذاری!

- کجا برم؟

- دیگه اونش با خودته.

- داری انتقام میگری؟!

- مگه نگفتی مرد این خونه منم. مگه نگفتی مثه یه مرد باید عمل کنم و حرف بزنم...حالا بهت دارم می گم اگر می خوای عذابت کمتر بشه برو. نگران مادرت هم نباش من مراقبش هستم.

باورم نمی شد. نمی دانستم چه بگویم...می توانم نروم...می مانم

- اگه نرم چی؟

- می ری...میدونم می ری...نگرانت هم نیستم چون می تونی از پس زندگیت بربیایی...فقط یادت باشه لجاجت دوای هر دردی نیست.

از کجا مطمئن بود می روم. نگاهی به مادرکردم، خندید و گفت:

- باید بزرگ شی.

- پس حداقل یکی بگه چرا دایی این طور خواست؟!

..............ادامه دارد............!

/ 7 نظر / 6 بازدید
مهسا

اوووووووووووووووووول

مهسا

خب ... خب ... خــــــــــــــــــــــب ! چی بگم ؟ پس داستان داره تموم ميشه . ولی فکر کنم داره بد تموم ميشه

مهسا

همه لجباز ها يه روزی چوب لجبازيشونو می خورن !

پت

هپ!!!! من ۵ شدم!!!

پت

سلام وايييييييی سرم گيج رفت! عجب داستان پيچيده ای شده.... به به... موفق باشی

مهسا

منظورم از بد تموم ميشه اين نبود که داری بد می نويسی . خب يعنی بعضی داستانا پايان خوبی دارن بعضيا نه . فکر کنم مال تو پايان خوبی نداشته باشه

مهسا

راســــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــی ! خوشم مياد هوا منو جلو بعضیا داری ! دمت گرم !