حلقه ی ذهن!

میر! از میون همه لباس هات کروات خاکستریتو پیدا می کنم. بهش نگاه می کنم. به یاد اون شبی می افتم که تورو تو این کراوات دیدم. شبی که می خواستی بری خواستگاری و اومده بودی پیش من و با خنده ی شیطنت آمیزت گفتی رخصت پلهوون؟ اون شب بهت نگاه کردم. سکوت بود و سکوت. لبخند از روی لبت محو شد. پرسیدی خوبه؟ باز هم به چشمات خیره بودم. پرسیدی بهم میاد؟ خیره تر. پرسیدی موهام چطوره؟ خیره تر. پرسیدی دسته گل چی بگیرم به نظرت؟ خیره تر و سکون!! گفتی آخر شب میام برات تعریف می کنم و رفتی. از پشت سر بهت نگاه کردم. می رفتی برای همیشه؟

کرواتتو بو می کنم. بوی اون شبو میده. بوی اون غریبگیو، بوی اون رفتنتو، بوی اون نگاه های به ظاهر شادتو. یادم میاد آخر شب رفتم دم سقاخونه و شمع روشن کردم. اما خاموش شد. دوباره آتیشش زدم باز خاموش شد. آه بلندی کشیدم و همونجا نشستم.

میر! شاید باید خودمو؛ نه اندیشه هامو با این کراوات دار بزنم.

 

پ.ن: آرامش شب هایم ازم دوری!

/ 0 نظر / 14 بازدید