صدایم بزن!

بالا سر جنازه می ایستم. به صورتش نگاه می کنم. به دنبال همان خنده ای هستم که همیشه همراه داشت. خنده ای که همیشه در عکس هایش بود. خنده ای که یک روز از صورتش محو نمی شد. اما امروز نگاهش می کنم. خنده ای نیست. روحی نیست. می خواهم اشک بریزم اما فضا گویی بغضم را درون مشتش می فشارد و نمی دانم چرا نباید بگریم.

گفته اند می سوزاننت. گفته اند تنها چیزی که از تو باقی می ماند یک مشت خاکستر است. چطور ممکن است این عظمت و استواری به ناگاه تبدیل به یک مشت خاکستر شود. چطور باور کنم زندگی به این سادگی دست از تو شسته و دل ها را ربوده.

من هم می میرم. من نیز می خواهم یک شب را در خانه بگذرانم. می خواهم دلی شب آخر را کنار جنازه ام بنشیند و دستان گرمش را روی دستان سردم بگذارد و با من با خنده حرف بزند.

به یاد حرفت می افتم " زندگی کوتاه است، ازش لذت ببرید"!
مرگ نزدیک است.

 

پ.ن: روحت شاد! خوشا به حالت که به جای بهتری رفتی و از این دنیای وانفسا خلاص شدی. و ما ماندیم و این میدان جنگ زندگی.

/ 0 نظر / 6 بازدید