!!! ۱۰ چی خيال کردی

- نه- من همه چیزو می دونم. تو هنوز داری اشتباه می کنی. اون کتاب...الان تو کتاب فروشی ها داره به فروش میره.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

- منظورت چیه؟! کدوم کتاب؟!

- همون که با روزنامه جلد شده بود.

- اما اون که سفید بود. هیچی توش نبود جز اون نوشته. میشه درست بگی منم بفهمم.

در سرم بمب ساعتی کار گذاشته بودند که هر لحظه امکان ترکیدنش بود. چه اشتباه بزرگی مرتکب شده بودم. چقدر شرمنده و خجالت زده شده بودم. نزدیک به یک سال زندگی سه آدم را به مرز نابودی کشانده بودم. از خودم متنفرم. نمی خواستم صورتم را ببیند. نمی خواستم آنها را ببینم. چه می گفت؟! کابوس بود. یک کابوس تلخ و وحشتناک. مرا از خواب بیدار کنید! امکان نداشت.

 همیشه فکر می کردم آدم هایی که وکالت خوانده اند به مقتضای کارشان و دفاع هایی که می کنند در زندگی هم می توانند از خود دفاع کنند و مرتکب اشتباهی به این بزرگی نشوند. اما من حرفی و دفاعیه ای نداشتم. دهانم قفل شده بود. نگاهم را از مادر می دزدیم. دیگر صدایش را نمی شنیدم. همه جا تاریک شده. برق ها را روشن کنید! یکی مرا از این خواب لعنتی بیدار کند.

دستی مرا تکان می داد. مادر صدایم می زد. مدتی بود در دنیای خودم بودم و نمی دانستم او چه می گوید.

- حالت خوبه؟!

چه جوابش دهم. شوهرش را خیانت کار تلقی کرده بودم و خجالت می کشیدم با او حرف بزنم. من چه گناه بزرگی مرتکب شدم. چه اشتباهی. چه اتهام وحشتناکی. خدا مرا ببخشد. با چه رویی طلب ببخشش کنم. کاش دعوایم می کرد. تو گوشم می زد. فحشم می داد. با من قهر می کرد. کاش از آنجا می رفت. چه فضای خفقان آوری است. چه طور با او صحبت کنم. انتظار هر کاری را دارم. انتظارهرعکس العملی را. سکوت کرده بود. حرف هایش تمام شده. چه بگویم؟!!!

- پس اون نامه چی؟

- اونم بخشی از داستان بوده. تو پایگاه می نویسه اما دیگه وقت نمیکنه تو دفترش وارد کنه، اینکه...

باز هم سکوت می کند. شرمنده ام!!!

منو ببخش! معذرت می خوام. غلط کردم. اما که بود که صدای مرا بشنود؟!

- خودش می خواست کتابو بهت بده. آخه اونو تقدیم کرده بود به تو.

چه عذابی بدتر از این. مثل این می ماند که دانه دانه موهای سرم را می کنند. مثل این است که...چه می دانم. فقط می دانم در جهنم سیر می کنم.

- اما اون کتاب که همش سفید بود. من هروقت می خواستم برم سراغش کلی دادو بیداد می کرد اما اون روز هیچی تو کتاب نبود. مثه یه دفتر نقاشی خالیه خالی بود.

- شما ها همیشه با هم بحث و جدل داشتین...بهت نشون نمیداد چون می خواست اذیتت کنه. هیچ وقت فکر نمی کرد یه شوخی به این کوچیکی به اینجا ختم بشه. تو هم که یه دنده تر و لجباز تر از اون چی فکردی...چی شد...

- معذرت می خوام...!!!
هیچ نگفت. هیچ نگفت و بدون خداحافظی از خانه خارج شد.

 

- وای وای وای!!!! من چه غلطی کردم. چه اشتباهی...!!! عمرا اگه روم شه ازش معذرت خواهی کنم...!!!

 

دستمو بگیر و من و با خودت ببر...!!! یه جای دور....می خوام از اینجا فرار کنم....برم تا جایی که حس کنم گم شدم...و نتونم نه خودمو پیدا کنم و نه راهمو...نه خودمو بشناسم و نه دنیارو...نه ببینم و نه بشنوم و نه لمس شوم...

 

کجا بودی؟!!!

گفتن تو کشته شدی؟!!

بالا سر قبرت بودم....!!!
کجایی؟!!!

 

مگه اون نامه ها رو نخوندی...!
چرا برای من چیزی نمی نویسی...!!!
پرواز خوبی داشتم....!!!

السلام علیک یا اباعبدالله

وعلی الارواح التی حلت بفنائک

علیک منی سلام الله ابدا

 

فکر می کردم عاشق من است در حالی که شوهر مادرم بود. فکر می کردم نامردترین موجود روی زمین است در حالی که من نامردم.

کتاب می نوشت...می خواست مرا شگفت زده کند...مرا دوست داشت...مثل خواهرش بودم...همانند روزهای تو پایگاه...می خواست مرا بشناسد...لبخند مرا ببیند...

اما من کتابش را نابود کردم...رویایش را خط خطی کردم...ازش متنفر شدم و کاری کردم از من نیز بدش بیاید...کاری کردم به چشم دشمن به من بنگرد...همانند همه طعنه هایی که بهش زدم...مرا شناخت...اخم هایم را با تهمت هایم را شناخت و تحمل کرد و هیچ نگفت............

 

- فکر می کردم کار یه وکیل یا قاضی اینه که زود قضاوت نکنن. فکر می کردم با منطق جلو باید برن. باید همه شرایط و در نظر داشته باشن اما انگار اشتباه می کردم. این خانوم وکیل ما نه منطق حالیشه نه قضاوت نه وکالت و نه احترام. فقط لجبازی و بچگی...!!!
راست می گفت. چه قدر صریح حرف دلش را می زد. روبه رویم ایستاده بود و نگاهم می کرد.

................هنوز ادامه دارد............!!!

/ 30 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميلاد

آره! به نظر منم اونجاهايی که خواستی افکار و درونيات راوی رو بنويسی بهتر بود که با يه فونت ديگه می نوشتی يا اين که تو گيومه ميذاشتی. که عاميانه بودنش هم البته هيچ مشکلی نداره. موفق باشيد

پت

سلام مرسی که بهم سر زدی!!!! خيلی خوشحال شديم موفق باشی

وحيد

پس چرا نمي آپی؟؟؟؟؟؟ نکنه خدای ناخواسته شما هم مثه من به انجمن مشکل داران پيوستی؟؟؟؟؟؟؟

وحيد

واقعا اين قدر از امتحان خوشت می ياد!!!!! می تونيم فعلا علی الحساب واسه اينکه سر شما بی کلاه نمونه جاهامونو عوض کنيم شما بری امتحان های منو بدی!!!!! حسابی مرام گذاشتما!!!! الحق که هنوز فردين زنده ست!!!!!

رضا

سلام اينکه گفتی شايد درست باشه اگه ميشه اون رنگ را بگو

رضا

راستی اگه قالب جديد خواستی خبرم کن.......................ادامه دارد........................

وحيد

چيه باز سازمان جاسوسی تون عمليات داره اعلام آپ ميکنين به هم !!!!!!!!!!!!!! خانم naive-girlفکر نکنم الان آن باشه!!!!!

مهسا

پس اين پست جديدت کو ؟؟؟؟؟؟؟ چند بارم refresh کردم .ولی نيومد

مهسا

منم آپيدم ولی فکر کنم هنوز بالا نمياد . اشکال نداره Destiny جون . شما حرص نخور پوستت خراب ميشه هااااااا

ميلاد

هنوز آپ جديدی اين جا نيست. آخريش همين قسمت دهه.