!!! ۳ چی خيال کردی

رادیو را روشن می کنم. حرفی برای گفتن ندارد. همش تکراری و چرت و پرت. یک کم خلاقیت هم نشان نمی دهند.می گوید:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

  " دوستان عزیز شنونده! اونهایی که الان تو ماشین هستید و صدای ما رو می شنوید! خسته نباشید. الان هوا بارانی است و من از پنجره عابرین و می بینم که روزنامه روی سرشون گرفتن و ..."

واقعا حس می کنم چیزی برای گفتن ندارم. از حرف زدن با بقیه هم به جایی نرسیدم. همش در فکر آن کتابم.

 

- سلام! بیا میوه هارو بذار تو یخچال!
- من کار دارم خودت بذار...!
- من کار دارم خودت بذار!

 

نگاهی می کند و از جایش بلند می شود.کیسه ها را از دستم می گیرد و به آشپزخانه می رود. می گویم:

- امروز چه خبر؟!

 

از آشپزخانه بیرون می آید و از پشت عینکش مرا ورانداز می کند.

 

- چرا مشکی پوشیدی؟!
- مگه نمی دونی...عزادارم.

- کی مرده؟
- ایشالا تو!

- خیلی بانمکی!
- برا خنده نگفتم. از دادگاه میام.

- بالاخره بختت باز شد و یه نفر به این مفلوک زنگی زد و ازش خواسته طلاقشو بگیری. حالا یه کاری نکنی نه تنها برنده نشی بلکه موکلت بدهکارم بشه.

- یخ نکنی یه وقت تو! محض اطلاع این بار پرونده یه قتله...! تازه من کی تا حالا طلاق موکلامو نتونستم بگیرم که این بار دومش باشه.

- اوه اوه خدا به داد ما برسه.کم منو تو خواب می کشتی حالا...!

نگذاشتم حرفش را به پایان برساند و گفتم:

 

- من باید برم. کاری نداری؟
- چی؟
- می گم باس برم کار دارم. کاری باری؟
- کجا می خوایی بری؟

- قبرستون!

- چه جای خوبی

- آره. در یه فرصت دیگه از بچه ها دعوت میشه.

- کجا می خوای بری؟

 

می دانستم بهترین فرصت را به دست آوردم تا کمی اذیتش کنم. می دانستم اگر جوابش را ندهم تا یک هفته به من تلفن می زند و سوال پیچم می کند. به من نگاه می کرد. خنده ام گرفته بود در حالی می خواستم خود را جدی نشان دهم گفتم:

 

- کاری دارم باید انجامش بدم.

- چی کار؟

- چرا باید بهت جواب بدم؟

- چون ازت سوال کردم.

- دلیل نمیشه. تو مگه کارایی که انجام میدی رو میایی گزارش میدی به من.

- چون من ...

 

سکوت می کند. می دانم چه می خواست بگوید اما غرورش اجازه نداد.

................ادامه دار............!

/ 0 نظر / 6 بازدید