امروز

امروز منتظرم تا یک اتفاق بیفتد.امروز منتظرم تا صدایی از دوردست ها مرا فرا بخواند.امروز سکوت خانه را نشانه ای می دانم بر خوشی و صفای فردا.اگر امروز تنها نگاه می کنم شاید فردا حرکتی کنم.

دیروز همه چیز آرام بود و سرد.امروز آفتاب در دل آسمان می تپد و ماشین ها بیدارند.

امروز من حرف زدم.من گفتم.کلمات را از دهانم از میان این لبان خارج کردم و حرفی که باید می زدم را با شور و ایمانی استوار بیان نمودم.

No word,no silence and no man in the eyes of the relation...

Perhaps I am dead,no breath in my mind...

Perhaps I am in the middle of nowhere, no gravity...

 

 

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
mohamad

سلام دوست من ... تو در جمعه ها چه جيز می جويی ...به منم سری بزن ...