!!! ۹ چی خيال کردی

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 .......

- سلام! کجایی؟!

- سلام! لابه لای ابرام.

- اهه! پس الان داری پرواز می کنی. تو هیچ وقت منو سوار اون آهن غراضت نکردی.

- خجالت بکش! به این می گن...

- مهم نیست چی می گن. حالا با چه رنگی بکشم.

- چی رو؟

- خجالتو دیگه.

- بی مزه. کارتو بگو.

- مامان برات یه لیست داره.

- خدا به دادم برسه.

- حقته...! می خواستی مسئولیت فبول نکنی.

...

 

  رابطه مان به نسبت خوب شده بود، اما هنوز طعنه ها خیال تمامی نداشتند. گاه از دستش عصبانی می شدم و با هم بگومگویمان می شد. مادر هم هیچ نمی گفت. چون می دانست فایده ای ندارد. یک روز که از سر کار آمده بودم او را دیدم که مشغول خواندن است. خیلی خسته بودم و متوجه نشدم که چه می خواند. او هم انگار متوجه ورود من نشده باشد به خواندن ادامه می دهد. به اتاقم می روم که کشوی میزم را باز می بینم. دفترم نبود. دفتر خاطره ام که با روزنامه جلدش کرده بودم نبود. به حال می روم و می خواهم از او بپرسم که می بینم مشغول خواندن همان چیزی است که نباید می خواند. دفتر را از دستش می کشم و تازه متوجه می شود من کنارش ایستاده ام.

- تو چی کار داری می کنی؟!

- هیچی!

به نظرهول کرده بود

- هیچی؟! پس این چیه؟! این دفتر منه. تو هیچ حقی نداشتی بدون اجازه من بری سر کشومو و خاطرات منوبخونی. 

و چنان بحثی بین ما رخ داد که سابقه نداشت. حرف هایی می زدم که نباید می زدم و از همانجا شد که تصمیم گرفتم خانه و زندگیم را از آنها جدا کنم . مدتی با هم حرف نمی زدیم تا اینکه عید نوروز مادر باعث آشتی ما شد. حسم نسبت به او عوض شده بود. برایم مرده بود. دیگر با هم شوخی نمی کردیم. کمتر بحث می کردیم و بالاخره مادر به مکه رفت و آن اتفاق.

 

- نمی خوای حرف بزنی؟! الو!

چه می گفتم. خیلی وقت بود که صدایش را نشنیده بودم. حرفی برای گفتن نداشتم. چرا زنگ زده بود. چرا خلوت مرا برهم ریخته بود.

- چی باید بگم؟!

- حال احوالی؟!

- چرا باید برام مهم باشه؟!

- حداقل تظاهر کن که مهمه و به دروغم که شده یه حالی بپرس.

- برای چی زنگ زدی؟!

- می خواستم صدات و بشنوم. از وقتی که با مامانت بیشتر حرف می زنی همش به این فکر می کردم که می   شه یه بار دیگه ببینمت یا صدات و بشنوم. همش از تو حرف می زنه.

- مگه داری میمیری؟! تازشم من نیاز ندارم تو منو ببینی. همون بهتر که همو نبینیم. دیگه هم اینجا زنگ نزن.

- قطع نکن. حرف دارم.

- چه حرفی؟! تو باید خدات و شکر کنی که من هیچی به مامان نگفتم. خیلی نامردی!
- تو به من اگر اجازه می دادی توضیح بدم هیج وقت وضعمون به اینجا نمی کشید.

- مگه توضیحی هم باقی مونده؟! خجالت نمی کشی. آخه کی می خوای از رو بری؟! مادر بیچاره من چه گناهی کرده بود؟! مظلوم گیر آورده بودی؟! گفتی حالا که تا اینجا اومدم...

- تند نرو. اگر بهت بگم همه این مدت در اشتباه بودی چی...اگر بفهمی اون موضوع به من هیچ ربطی نداشت چی...

باور نکن. داره یه دستی می زنه. امکان نداره. خرنشو دختر. نذار ذهنیتتو عوض کنه.

- بی خود حرف نزن. همه اوت تلفنات و اون کتاب و اون نامه. همه چیزو ثابت کرده.

- تو خیر سرت وکیلی. باید بدونی چه جوری قضاوت کنی.تو گذاشتی من توضیح بدم؟!! چرا انقدر بی انصافی. یه کم منطقی باش.   

- من کار دارم باید برم. خدافظ.

و گوشی را گذاشتم. کاش هیچ وقت آن شب رمضان از راه نمی رسید و من هنوز با خیال راحت زندگی می کردم. دیگر نیاز نبود نه خبری از او داشته باشم و نه ...

 

آن دفتر روزنامه پیچ را از قفسه در می آورم. نامه را لای یکی از ورق هایش گذاشته بودم. کلمات صفحاتش نحس بود. از خودم متنفر بودم. می ترسیدم نامه را بخوانم. اگر او راست می گفت من چه می کردم. اگر این مدت من در اشتباه بودم چطور می توانستم جبران کنم. کاش هیچ وقت به دنیا نمی آمدم. کاش هیچ وقت پدر کشته نمی شد. مادر دوباره ازدواج نمی کرد. آن کتاب را در قفسه نمی دیدم. لجبازی و کنجکاوی را کنار می گذاشتم. کاش من نیز همرا پدر خاک می شدم.

 

 

    " از زنم و دخترم خوب مراقبت کن. مثل مادر و خواهر خودت. میدونم دخترمو دوست داری و از من چند باری اونو خاستگاری کردی و من هم هربار جواب رد بهت دادم. اما حالا ازت می خوام خوب ازشون مراقبت کنی. من به تو ایمان دارم. اون کاری رو بکن که فکر می کنی درسته. دخترم و هیچ وقت تنها نذار. همیشه باهاش حرف بزن. مادرشم زنه صبوریه. زیاد نذار جای خالیه منو حس کنه..."

 

انگار پدر اشتباه می کرد. مرد مورد اعتمادش که بود و چه شد. چرا پدر چیزی به مادر نگفت. مدت طولانی است که سوال های عجیب و غریب مرا کلافه کرده. چرا، چطور و چگونه. مهم تر از همه چرا...

 

     "...دخترم داره بزرگ میشه. باید طعم خوب و بد زندگی رو بچشه. باید درس بگیره. باید انقدر سرش به سنگ بخوره تا بدونه چه جوری زندگی کنه. لجبازه. باید بفهمه با لجبازیش نمی تونه موفق بشه و اون چیزی رو که می خواد به دست بیاره..."

       

اما او هیچ وقت تو گوشم نزد. مثل یک وصیت می مونه. نامه نیست. کاریست که باید انجام شود. پس چرا با مادرو ازدواج کرد. چرا؟!! درحالی که مرا دوست داشته. چرا پدر هیچ وقت نگفت. هر وقت تو پایگاه می دیدمش مثل پسر بچه ها هرچی می گفتم گوش می داد. از اون بالاها می گفت. حرف زدنش هم مثل بچه ها بود. خنده اش شیرین بود. اما چه شد؟!

نامه چند صفحه داشت. طولانی بود. دست خط پدر نبود. چی؟!! دست خط پدر نبود؟!!! خوب به صفحات آخر نگریستم. اما دست خط پدر نبود. همان یک صفحه...نوشته ها هم به هم مربوط نبودند. هیچ اسمی در آن نوشته نشده بود. هیچ مخاطب خاصی نداشت. اگر من اشتباه کرده باشم چه؟! اگر حق با او باشد من چه کنم.

 

مادر اینجاست. باهم میوه می خوریم. می خواهم بدانم آیا می داند من با او حرف زده ام یا نه. چرا هیچ نمی گوید. آیا چیزی می داند و سکوت کرده. مرا کلافه می کند. چیزی بگو!

- مامان! مثه همیشه که ساکتی. خستم کردی. از اون موقع هی داری با پوست این پرتقال بازی می کنی.

- هان؟! چی بگم.

- چه می دونم. چه خبر؟!

- سلامتی.

- مامان! خول شدم. یه چیزی بگو.

نگاهی می کند و پوست میوه را کنار می گذارد. نفسی عمیق می کشد و گوشی تلفن را برمی دارد. شماره ای می گیرد و منتظر می شود.

- الو! سلام! آره اینجام. نه! هنوز نه! کاش خودت این کارو می کردی. چی بهش بگم؟!

مکث می کندو به نظر در حال گوش دادن است. از چه حرف می زدند. چه چیز را باید انجام دهد. چه باید بگوید. گوشی را قطع می کند. می ترسم. اگر حدسم درست باشد من مرده ام. روبه من می گوید:

- من همه چیزو می دونم.

همه چیزو؟! چیو؟!

- از چی حرف می زنی؟

- اینکه چرا این مدت رابطه تو و ...

نه!!!!

دیگر حرف نزن. حتی یک کلمه! هیچ نمی خواهم بشنوم. کاش از آنجا برود. کاش از خانه من خارج شود.

- تو در اشتباهی!

- چی؟! برای چی؟ می خوای اون نامه را بخونی؟!

- نه! من همه چیزو می دونم. تو هنوز داری اشتباه می کنی. اون کتاب...

..............ادامه دارد.............!

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ncbanoo

فکر کنم خيلی وقت اضافه داری عزيز!!! بابا به مام فرصت خوندن بده ديگه!!!!!! اينجا الان آخره ترمه و درگيری زياد برامون دعا کن امتحانا رله شه!!!

داداشی

سلام. بابا اين همه زود به روز کردن اونم يه مطلب ارزشمند. سعی کن فرصت بدی حداقل خواننده های اصليت بخونن مطالب تو. اگه سرعت به روزی وبلاگت واقعا اين بود خوب همه عادت داشتند که ۲ روز نرن ۵ مطلب عقبن ولی شما هميشه که اين هوا بيکار نيستی.

پت

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون٬ ابری شود تاريک چو ديوار ايستد در پيش چشمانت نفس اينست! پس دیگر چه داری چشم ز دست دوستان دور يا نزديک ... " سلام ....وبلاگ جالبی دارین... بهتون تبریک می گم.... به منم وقت کردین یه سری بزنین... خوشحال می شم... فعلا

ماه بانو

سلام.اينقدر تندتند ننويس. يه فرصت به ما بده بيايم بخونيم.

lost-destiny

جدا الان همتون نشستين فوتبال ميبينين؟!! بی خيال!

وحيد

راستش اگه با اين سرعت پيش بری ميترسم قوانين فيزيکی زير سوال برن ميدونی چيه؟ اين شهر بيچاره که فرمودين انگار هيچ وقت قرار نيست آرامش داشته باشه چون

وحيد

والا من که هيچی مطمئنم خود آقا سیا(CIA) هم وقتی سازمان اطلاعاتی شما رو ببینه درسازمانشو گل میگیره!!!!!!!!!!!!!!! خدا بيامرزه منو با چه موجوداتی درگير شدم

پت

سلام دختر خجالتی صاحبخونه که مخ ميخوری...! خوشحال شدم اومدی يه نظر گنده و تپل برام يادگار گذاشتی.....! خيلی مت خوشحال شد! آره بابا ميدونم ما تازه به اون شيکييييييی اونا ضايع پوشيده بودن وگرنه مال ما که خوب بود مگه نه؟!!!!!!!!!!

پت

راستی یادم رفت بگم هر وقت آپ کردین خبرم کنین! یه چیزه دیگه.... مت هم خیلییییییییییییییی بهتون سلام رسوند!!!!!!! بازم بیاینهااااااااا منتظریم! فعلا!

مهسا

ببين .... چيزه ... يه کم تشنه م شده . توی دست و بالت داستانی چيزی پيدا نميشه ؟؟؟؟