من و صادق!

دوستم داره. اینو به تازگی پی بردم. یعنی می دونستم ولی مطمئن نبودم. اما من دوستش ندارم. دیروز با خودم می گفتم کاش من هم عاشقش بودم. حالا هم که دور نیست و فاصله ای بین ما نیست، چرا من دوستش ندارم. دوستم داره. زیاد! و چقدر من خاموشم! من و او!

دلم برای اون عکست که پیرهن آبی تنته تنگ شده که داری به دورها و خیلی دورها نگاه می کنی. من و تو!

برای این کتاب های صادق هدایتو می خونم که اون هم متوجه حقیقتی شده بود که من به تازگی پی بردم و هر دو هم ترسیدیم. شاید اون برای همین خودشو کشت. و منتقدها و اطرافیان صادق خودشونو این همه سال دارن جر میدن که هدف صادق از این خودکشی چی بود. موضوعی که من به راحتی بهش پی بردم. اما فرق ما اینه که من با همه ی ترسی که دارم می خوام بدونم آخرش چی می شه. من و صادق!

تنها، توی خونه ای که بیشتر شبیه یک انباری می مونه تا خونه، صبحانه نخورده، با یک فنجان قهوه ی غلیظ؛ دلم برای آدم هایی تنگ میشه که هیچ وقت تنگ نمی شد. من و آنها!

چرا مردها وقتی می خوان زن بگیرن انتظار دارن زن هاشون با.کره باشن ولی خودشون تا دلشون می خواد هر غلطی می کنن. انتظاره بیجاییه. و پی بردم که اشتباهه اگر من بخوام مردم دست نخورده باشه. آنها و آنها!

داره پدر میشه و من با خنده بهش گفتم مبارکه. من چم شده؟ باید دور شم. خیلی دور. خیلی دور و نه نزدیک! کجای این دنیا وارونه نیست که من انتظار دارم وارونه نباشم. و نه دیگر من و نه دیگر او! پایان!

 

پ.ن: کسی نباشه، کسی نیاد.

/ 0 نظر / 13 بازدید