کاشی، من، تو، ماه، ماهی، ما!

از همه جالب تر اینه که اینجا هیچی تورو به یادم نمیندازه. اینجا هیچی بوی تورو نمی ده. هیچ مکانی نیست که وقتی میرم با خودم بگم... هی یادش بخیر! نه! هیچ! اینجا سرده. انقدر سرد که تنها دغدغه ی من اینه که تو ایستگاه اتوبوس معطل نشم. انقدر سرد که تنها دغدغم اینه که زود بیام خونه و تو اتاق یک نفره ی خودم میون هوای گرم شوفاژ و لباس های نیمه گرمم گم بشم. انقدر سرده که خودمو با لباس های فراوون می پوشونم و دیگه پوستمو نمی بینم. دیگه زیباییمو نمی بینم. دیگه خودمو نمی بینم. سنگین می شم. سنگین! انقدر سرده که جز گرم کردن خودم به هیچی دیگه فکر نمی کنم. انقدر سرده که صبح ها وقتی از در خونه میزنم بیرون چمن ها یخ زده و احساس می کنم خون در رگ هام منجمد شده. نه خودمون دیگه نمی بینم. پوستمو لمس نمی کنم. زیباییمو نمی بینم. دست هامو نمی بینم. پاهامو نمی بینم. بدنمو نمی بینم. دیگه تو دغدغه ی این روزهای اروپایی من نیستی. تو شدی مرد آبی حکاکی شده ی روی کاشی ِ آویزان بر دیوار اتاقم! نمی خوام تصدیق کنم ولی شدی خاطره ی دور و گذشته. شدی کاشی! شدی دیوار اتاقم. شدی مردی که ستون های دیوارو نگه داشته شاید هم دیوار تورو نگه داشته. اگر روزی این مرد ِآبی ِ کاشی، روشو برگردونه سمت من، و نگاهی به من بندازه شاید اون روز دوباره عاشق بشم.

 

اما در وجود هر آدمی دنبال تو می گردم.

/ 0 نظر / 17 بازدید