روزهای مرده!

نوشتم:
بی تو!
تلخی سکوت زمانه به نگاهی نالان از رهایی دیروز...

خواستگاهی به دربار ملک شاهی

پی انگشتری خسته---، ردپای آدمک...!
نبود و ناله این انگشتان همین بس!

 

باز نوشتم:

من نه منم نه من منم گر تو تویی و من منم من نه منم نه من منم!

فقط بودن را طلب می کنم!
نه نبودن بودن را و نا معلوم بودن

دشوارترین بودن ها را!

تنها بودن، خود بودن است!
برای بودن من در میان این

بودن های خویشتن!

 

این بار تو نوشتی:

بی تو هیچم
بی تو تلخ تر از سکوت زمانه
نالان تر از دیروز
جایگاه خواستگاهی ام ملک دیگری است!
با انگشتری در دست
خیره بر رد پای دو انسان
بود و ناله ای که نبود
و نگاه گرم تو به این انگشتان
همین و بس
.......
بی تو
من نه منم. نه من تو ام. نه تو تویی. نه تو منم
هیچ را طلب می کنم
نه درمان و درد
نه وصل و هجران
هیچ را طلب می کنم
دشوار ترین خواستن ها را
برای بودن های تو در این میان
بودن های جان خویشتن...

 

پاسخت گفتم:

می درم آن نگاهان را به آن انگشتان!
می کشم آن نبودن های بی تو بودن را!
می خرم رد پاهای دو انسان را که به نگاهی نالان ملتمسند!
نگذارم تو بی تو باشد و هیچ باشد که
شب بی تو به خواب نرود!
عروس ثانیه های هیچ بودنت بودم، هستم آیا؟!
وصل و رسیدن ها بی معنی است! رسیدن ها دردمندند!!! دردمند!!!

خیره به رد پای دو انسان؟!
نگاه گرم تو به این انگشتان؟!
تنها هیچ پاسخگوی این دو دوتا چهارتاست!!!!


تو گفتی مرا:

هی هات،
راست می گویی!
فریاد،
صداقت کلمات ات در انتهای فریاد هیچ برایم ظاهر تر از خورشید است!
آری بانو،
فروشنده ام، خریداری آیا هست؟!
تنهایم، شب هایم بیدار تر از فریاد است.
مجالی برای خواب زمستانی نیست!...
می فروشم، اصلا حراج می کنم... به دنبال یک مشتری!
خود التماست می کنم، بگذار به پا افتادن ها باشد برای بعد!
اکنون بیا باشیم و هیچ شویم...
نگاهت می کنم. آنقدر افراط می ورزم که احساسم فاش شود،
ملالی نیست!
بگذار تا رسوا گردم. بگذار تا انگشت نشان بمانم!!
مگر نه اینکه از تقسیم ثانیه ها می گویی!؟ هیچ برای تو. پوچ از آن من.
تقسیم عادلانه ایست! من به همان نگاه گرم قانعم...
و البته گوش هایی که برایم مکث کند، پلک هایی که برایم چراغ دنیا را خاموش و روشن کند،
و لحظه ای که درک با او بودن به من عطا شود. همین.

می مانم،
تا در ابدیت واژه های فریاد، هیچ خواستن را برای گمشده ی سرنوشتم،
پاسخگو باشم!
انتظار نگاهی نالان!؟
رسیدن هایی دردمند!؟
عروس ثانیه های هیچ بودن!؟
هیچ پاسخگو است!... قصه تلخ فراق... شرح شیرین وصال...
آزمند نیستم نه، فقط می گویم، کاش می شد دردمندی رسیدن را فراموش کرد،
و در مستی دستان گرم غرق شد، تا طعم گریه ها را تغییر داد.
یک بار برای همیشه کافیست!
... افسوس که توقعم بی جاست در روزگار غریب.
از هجران تو، تا بازگشت من. فقط یک هیچ می ماند. که آن هم باشد برای تو...
هیچ خواستن لیاقت می خواهد،... به گمانم من ندارم.

 

من گفتمت:

ذهنم گم شد پشت واژه های درهم ذهنت.
خود فروشنده ایم. خود خریدار اجناس خویش!
خود خریدار واژه های صادق.
قسم ها هرگز مساوی نبودند، انصاف هرگز معنا نیافت. من گویمت درد تو مال من، هیچ از آن لحظه های نابت! باهم شاید معنا کنیم درک بودن را، شاید خریدار هیچ باشیم که با زرهای
بی عدالتی می توان هم نام خویش کنیمش!
گویمت کاش می شد دردمندی رسیدن را فراموش کرد، و در مستی دستان گرم غرق شد!
خواهمت طعم گریه هایت را تغییر دهم!
فریاد را واژه واژه می کنم و به میان راهت می گذارم تا به تو ثابت کنم لایقیم برای همه هیچ بودن ها و هیچ خواستن ها! شکی نیست!!! نه نیست!!!

 

 

سال 86

 

 

پ.ن: به یاد مَهدی! به یاد روزهایی که نوشتن برام مثل نوشتن بود!
پ.ن: عروس ثانیه های هیچ بودنت بودم! دیگر نیستم!‌
پ.ن: گفت تازگی ها نوشته هات حس خوبی به آدم نمیده.

/ 0 نظر / 14 بازدید