من و تو ما!

حس می کنم این همان آهنگی است که خدا نواخت تا مرا فرا بخواند.تو با آن نگاه های پر مفهومت روبه رویم ایستادی و اجازه ندادی به دنبال آن صدا بروم.من همچنان تو را نگاه می کردم و تو نیز.هر دو قدمی به عقب بر داشتیم.دوباره خواستم بروم که این بار با شمشیرت جلویم را گرفتی.نگاهی عجیب!می دانستی اگر بروم هرگز بر نخواهم گشت،پس همچنان اصرار می ورزیدی.من هم می دانستم اگر بروم تو نابود خواهی شد.پس یا من و تنهایی یا تو و تنهایی!! نمی خواهم شاهد پر کشیدن قلبت باشم.پس بگذار بروم.شمشیرت را زیر گلویم قرار دادی.تیز بود و برنده! نمی ترسیدم،اما نمی خواستم بدون تو زندگی کنم.بالاخره لب به سخن گشودی:«یا تو یا هر دویمان!»ومن...

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید