نفس در قفس!

حبسم. حبس ابد. درون خویش حقیر و بی طاقت حبسم. نفسم را بریده اند. بریده ام. چه دورم. چه خُرد، چه نالان. در اندیشه ی یکی بودن، در انتظار جاده، میان ریل ها. قطار نیامد، جاده نرسید، آسمان ساده بود. گمم. گمت کرده ام. گم کرده ام خویش را. بیا! دستم بگیر! چشمانم را ببو، لبانم را بنگر. جاده نرسید، آسمان ساده ، قدم کوتاه ، دست بی صدا ، قطار نیامد. قطار روی جاده ساده بود، ساده می رفت. خاکستری بودیم. خاکستری در قفس جاده، حقیر و بی طاقت، در اندیشه ی یکی بودن، یکی شدن، در انتظار یک آه.

 

پ.ن: جمعه حرف تازه ای برام نداشت.
پ.ن: نفس نمی کشیم!
پ.ن: چون کویرم و بی طاقت!

/ 0 نظر / 6 بازدید