!!! ۵ چی خيال کردی

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

..........

- گفتم نه. گفت اگه میداشتی میذاشتی درس بخونه. کاش می تونستم کاری براش بکنم.

- بی خود دنبال دردسر نباش. من حوصله ندارم.

- کی به تو کار داره. اصلا ببینم مگه من ازت کمک خواستم که این حرف و میزنی.

به آشپزخانه رفتم. به سینک نگاه کردم. انگار یک هفتست کسی به این ظرف ها دست نزده.بلند می گویم:

- اگر فکر کردی ظرفات و برات می شورم کور خوندی...

- نه همچین فکری نکردم. فقط یه لیوان چایی برام بیار.

- نشنیدم بلندتر!!

صدایش را بالا می برد:

- یه لیوان چایی!
- چی؟! نمیشنوم.

داد می زند:

- لطفا!
- آها! حالا شنیدم!

وقتی چایی سیاه درون قوری را می دیدم باز ذهنم به صفحات به نظر ناخوانده همان کتاب روزنامه ای می رفت. می خواهم ازش بپرسم. دیگر نمی توانم تحمل کنم:

 

- بیا اینم چاییت.

- ممنون!
- من دیگه دارم دیوونه میشم!

با صدای بلند می خندد و می گوید:

- بالاخره تو عمرت یه حرفه درست زدی. تازه فهمیدی دیوونه ای؟!

- جدی دارم می گم. دیگه نمیتونم تحمل کنم. می خوام اون کتاب و بخونم.

ناگهان اخم هایش در هم می رود و روزنامه را که از آن موقع مشغول خواندن بود کنار می گذارد. عینکش را از چشمانش بر می دارد. هیچ نمی گوید:

- می خوام بدونم چیه. بهم بگو.

- از فکرش بیا بیرون.

- نه! نمی تونم!
با عصبانیت داد می زند: همین که گفتم. دیگم حرفشو نزن.

- من میرم می خونمش.

- تو این کارو نمی کنی.

- مثلا چی کار می کنی اگر بخونم؟!
- سربه سر من نذار.

به سمت اتاقش می روم. چراغ را روشن می کنم. از پشت سرم داد می زند: چی کار داری می کنی.

- همون کاری که باید قبلا می کردم.

کتاب را از قفسه برمی دارم .

- دست به اون کتاب نزن.بذارش سر جاش.

و یک قدم جلو می آید:

- جلو نیا وگرنه می خونمش. بیا خودت برام بخونش.

و کتاب را به طرفش دراز می کنم. می گوید:

- نه! نمی خونم.

- خیلی خب! پس خودم می خونم.

کتاب را باز می کنم. صفحه اول سفید است. ورق می زنم. صفحه دوم هم سفید است. صفحه سوم، چهارم و کتاب را کامل ورق می زنم چیزی پیدا نمی کنم. کتاب سفید است. تکانش می دهم...هیچ!!! آه خدای من! این بار نه! می گوید:

- من که گفتم دست بهش نزن.

 

اما من مطمئن هستم چیزی لابه لای این صفحات بوده. من مطمئتن هستم وگرنه هیچ وقت مرا تهدید نمی کرد. با عصبانیت کتاب را روی میزش پرت می کنم. همان لحظه کاغذی روی زمین می افتد. خم می شوم و کاغذ را برمی دارم. می گوید نه!

اما دیگر دیر شده بود. خیلی دیر...!!!

....................ادامه دارد................!

/ 9 نظر / 6 بازدید
ماه بانو

سلام عزيزم.جريان از چه قراره؟ داستان داری می نويسی؟

وحيد

اين پست واقعا معرکه است !!!! دلم ميخواد (نه من مطمئنم همه کنجکاو شدن)پست بعدی را هرچه زودتر بخونم پس بی خبرم نذار

وحيد

راستی راجع به آخرداستان ترجيح ميدم الان چيزی نگم!!!!!!!!!!!!!!!!! چون روند داستان با اونی که من فکر ميکردم فرق کرد!!!!!!!!!!!! ولی هنوزم يه چيزو مطمئنم اونم اينکه خودتم مرددی چی کار کنی!!!!!!!!

وحيد

اينم بگم که از اين جا به بعد فقط يه اتفاق مهم مي افته تا داستان تموم بشه!!!!!!!!

وحيد

بابا بيخيال من همه چيزو گفتم آخرشم ميگم!!! . . . . . ولی نه اگه بگم مزه اش ازبين ميره!! فقط يه راهنمايی ميکنم که پايان داستان جلوی چشم هرکی که وبلاگتو باز ميکنه ظاهر ميشه فقط بايد يه کم دقت کنه!!! .........ادامه دارد................

مهسا

به حرفای اين وحيد توجه نکن . هميشه همين طوريه . هی می خواد همه رو بزاره سر کار

وحيد

مهسا جون اول برو سوتی که دادی درستش کن بعد نظر بده

وحيد

نه نتونستم قسمت ۶ بخونم بعد از اينکه خوندمش ميگم تو ذهنم چی ميگذشت!!!!!

وحيد

فعلا پست جديدمو بخون !!!! يه حال اساسی بهت دادم !!!!!!!! بازم بگو مردا .... کامنت آخرتو نفهميدم(میبینم که فقط از من کامنت مثکه داری اینجا چه حالی میده)