!!!۱ چی خيال کردی

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

فکر کرد اون طور که دوست دارد می تونه راضیم کنه!

فکرکرد می تونه با یک جمله دلمو به راه بیاره اما غافل از اینکه کاری که نباید اتفاق بیفتد می افتد!

عجب روزگاریه...!!!

وقتی به اون کتاب تو قفسه دست زدم بلند داد کشید و گفت به اون دست بزنی هرچی دیدی از چشه خودت دیدی...!!!
مرگ!
با اون حرفش حس کنجکاوی در من برانگیخت و هر لحظه دوست داشتم به اون کتاب نزدیک بشم.


امروز باز در اتاقش هستم. پشت کامپیوترش نشسته و چیزی تایپ می کند.حوصله ام سررفته.از جایم بلند می شوم و در اتاق می چرخم. روبه روی همان کتاب هستم و می ایستم.خیره به آن مدتی صرف می شود.می خواهم کتاب را از قفسه در بیاورم.می خواهم بدانم چه چیزی لابه لای صفحاتش کشیده شده.اسمش چیست.کتاب با روزنامه ای جلد شده و اطلاعاتش معلوم نیست.این کنجکاوی مرا شدت می بخشد.چه می گذرد بر این صفحاتش! همچنان که در اندیشه کتاب بودم و سوالات فراوانی در ذهنم می لولید ناگهان فریاد زد و گفت  از اونجا بیا کنار...! مرا ترساند. می خواستم خفش کنم. می خواستم بهش بگم این کتاب چیه از کجا اومده بذار بخونمش...!!!

 

- امشب بریم بیرون؟

- کجا؟

- نمیدونم هرجا تو بگی...!

 

همان لحظه تلفنش زنگ می زند...!


- به! سلام! چطوری...خوبم...نه هنوز تمومش نکردم.ها؟!


 همان لحظه نگاهی عجیب به من می اندازد و با لبخند می گوید:

 

- آره جلوم نشسته...مثه خوره مغزم و یه هفتس که داره می خوره. چی؟ نه! فقط بیا منو از شرش خلاص کن بلکه با خیال راحت تر بتونم کارم و تموم کنم.( می خنده) ببرش...هرجا که می خوای...باشه باشه.فعلا خدافظ!!!
- کی بود که این جوری از من بهش گفتی؟ خجالت نمی کشی جلو رو من انقدر ازم تعریف می کنی.

- تعریف کردن که عیب نداره...
- نه! نداره...بستگی داره کی از آدم تعریف کنه!

..............ادامه دارد............!



/ 4 نظر / 8 بازدید
مهسا

وااااااااااای ! منم دلم می خواد بدونم تو اون کتابه چی نوشته ؟؟؟

داداشی

بازم عجب !

مهسا

به قول خودت اينکه از کجا پيدات کردم مهم نيست . ولی کاملا اتفاقی بود . از طريق گزينه ی ( وبلاگی ديگر ) اون بالا. بالای صفحه وبلاگت

مهسا

راستی اگه منظورت از عنوان وبلاگت غلظت گم شده است ، بايد بهت تبريک بگم . خيلی عنوان قشنگيه !