!!! ۸ چی خيال کردی

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

- پاشو بریم خونه ما.

- نه باشه یه وقت دیگه. خستم.

- پس بیا بریم بیرون. هرجا تو بگی.

- مامان!!!!
و نگاهش کردم. چشمانش پر از حرف بود و درد دل. من به که درد دل کنم. من روی شانه های که گریه کنم. من کی سرم را روی بالش بگذارم.

 

روی نیمکتی کنار دریاچه نشسته ایم و به حرکت مرغابی ها می نگرد و من به او. مدتی می گذرد. هردو ساکت هستیم. یک ربع...بازهم سکوت. خسته می شوم.

- مامان! نمی خوایی چیزی بگی؟

- فکر نمی کنی این تو هستی که باید حرف بزنی؟

- من؟!!! چی بگم؟

- چی شد که گذاشتی رفتی...چه بدی بهت کرده بودم که تو این مدت یه حالی هم از این مادر بیچارت  نپرسیدی. مگه من چندتا بچه دارم. چقدر بی انصافی؟!

 راست می گفت. دلش پر بود. کاش مرا سیلی می زد. چه بگویم. چه جوابش دهم. همه چیز از همان کتاب و نامه شروع شد.

- من نمی خوام در این باره چیزی به کسی بگم. این جوری بهتره. اما قول میدم از حالا بیشتر بیام سراغت. حالت چطوره؟

- من خوبم. میبینی که. فقط دوست داشتم بچم پیشم باشه.

- همه حرفات درست. همه گله هات درست. اما بخند. مامان گلم! بخند!

- تو حتی حال شوهرمو هم نپرسیدی!!!!
انگار دنیا دور سرم می چرخد. احساس می کنم دارم خفه می شوم. در مردابی دست و پا می زنم و کسی نیست که مرا نجات دهد. خسته ام. خسته خسته! چه بر من می گذرد؟!!!

- حالش چطوره؟

چرا باید می دانستم. چرا برایم مهم بود. غیر از این است که دیگر برایم وجود خارجی ندارد. غیر از این است که هنوز او را یک خیانت کار می دانم.

- دلش برات تنگ شده.

غلط کرده!!! بیجا کرده!!! میخوام صد سال سیاه اسم منو نیاره. میخوام قیافشو نبینم.

- چی کار می کنه؟!
چه اهمیتی داشت!!!
- مثل همیشه. ترفیع گرفته. حقوقشم زیاد شده. از وقتی که دیگه به دیدنمون نیومدی اونم مثه تو خودشو غرق کار کرده. من موندم وسط دوتا بچه...

- واقعا هم بچس...!!! چند بار بهتون گفتم زن این نشین. چی داشت مگه. مردم دوختراشون و میدن به همچین آدمی مامان من باس زنش بشه.

خفه شو دختر...!!!

این حرف ها همه تکراری است. چیزی عوض نخواهد شد. درد او را زیاد می کنی. خفه شو!

- معذرت می خوام. من گفتم خستم. نمی فهمم چی دارم می گم. به دل نگیر.

 

 کمتر می رفتم و بیشتر به سراغم می آمد. برایم افطاری و سحری درست می کرد و به خانه اش برمی گشت. مدتی گذشت. ماه رمضان به پایان رسید و همچنان مشتری های دادگاه ها به روال کار خود ادامه می دادند.

یک صبح جمعه با مادر رفتم سر خاک دایی. پسرک نبود. سنگ قبر خشک بود. سنگ همه فبرها خشک بود. مادر گریه می کرد. نمی دانستم من باید چه کنم. شرمنده دایی بودم. شرمنده مادر...شرمنده کودکی که از خود هیچ نداشت.

- سلام!

 سرم را برگرداندم. پیرمردی بود ریز نقش و با ریشی سفید و پنبه ای. صورتش نورانی بود و دستانش چروکیده.

- سلام!

- آب پاش خیلی وقته نیومده. یعنی از وقتی که شما نیومدی اون هم کمتر این ورا پیداش شد. بفرمایید!
و بسته خرمایی به ما تعرف کرد.یاد همان روزی افتادم که پسرک به من خرما داد و برای اولین و آخرین بار او را در آغوشم گرفتم و حس کردم چقدر او را دوست دارم.مادر اشک هایش را پاک کرد و گفت:

- چرا نیومده؟!

با تعجب پرسیدم:

- مگه میشناسیش؟

- قصه اش رو زیاد شنیدم.

درسته! همیشه از قبرستان که بر می گشتم سوژه بحثمان پسرک بود.پیرمرد گفت:
- کسی نیمدونه...اما باباش اینجاست. اوناها...اون پیرهن سبزه.

و رفت. چرا؟! از کجا آمد که زود هم رفت. باید با او صحبت می کردم. باید می فهمیدم چه بر سرش آمده. در این مدت هم اصلا یاد او نبودم. به سمتش رفتم. همانند پسرش قبرها را می شست.

- سلام!
رویش را برگرداند و مرا ورانداز کرد.

- علیک! فرمایش!

مثل پسرش حرف می زد:

- چند روزیه پسرتون دیگه نیماد اینجا. میدونین کجاس؟

- شما؟

- ما باهم اینجا آشنا شدیم. همیشه قبر بابام و می شست.

- همه قبرارو می شس. کارت چیه؟

- می خوام ببینمش.

- نیس.

- خب کجاس؟میشه ببینمش.

- اون دونیا!

- یعنی چی؟

- یعنی می خوای ببینیش برو پشت اون ساختمون ميبينيش!

به سمت مادر رفتم و با هم به همانجا که اشاره کرده بود رفتیم. هیچ کس آنجا نبود جز چند تکه اسباب و اثاثیه ای کهنه و به درد نخور.

- اینجا که کسی نیست.

و سرش را به اطراف می چرخاند. صدایش می زنم:

- کسی اینجاس؟! آقا پسر! منم...

و به سمتی دیگر می روم. سنگ قبری شکسته می بینم و تپه ای خاک که روی هم انباشته شده.

- دیدیش؟!

پدرش است. نمی دانم چه بگویم. زبانم بند آمده.

- ده روز پیش یه نانجیب زد بهش و در رفت. تا دو روز گوشه خیابون مثه یه لاشه افتاده بود.

نمی توانست بهتر صحبت کند؟! از دشمنش که حرف نمی زد. پسرش بود، از گوشت و خون خودش بود. باورم نمی شد. فقط به قبری نگاه می کردم که ظاهری گدا داشت. نمی دانستم باید چه کنم. گریه کنم؟! پدرش را خفه کنم؟ او را متهم به نابودی کودکی کنم که حق زندگی داشت؟ یا همانجا بنشینم و با دستان خودم خاک ها را کنار بزنم و به صورت معصومش بنگرم.چرا رفت؟! کاش هنوز قبرها را می شست. کاش هیچ وقت نمی دیدمش...دوریش مرا آزار می دهد. همانند روزی که مجبور شدم برای اولین بار به این قبرستان بیایم. همانند روزی که مجبور شدم پارچه سفیدی را روی صورت پدر بکشم. مادر گفت:

- چرا اینجا و تو این وضع خاکش کردین؟

- اگه پول داشتم که خودمم اینجا نبودم آبجی!

برو بمیر! تو هم مثل همه مردهای دیگه مقصری! تو باعث مرگ این بچه شدی! مرتیکه خرفت لااوبالی! به تو هم میگن پدر!!!

 

چند روزیست حال هیچ کاری را ندارم. تلویزیون روشن است و برنامه کودک نشان می دهد. به هیچ نمی اندیشم. خانه خالیست و آشپزخانه تعطیل! چه کنم؟! دیگر پناهم در این دنیا کسیت؟! مقصد اندیشه هایم کجاست؟! چرا پسرک مرد؟! چرا بیشتر از همه می خواهم با او باشم...اما نیست...به که بگویم باز هم دیر به فکر افتادم...کجاست؟! الان چه می کند...چرا رفت...

تلفن زنگ می زند.یادم نمی آید کی آن را وصل کردم. اصلا به یاد ندارم در این دو هفته چه کردم. باز هم زنگ می زند. به امید شنیدن صدای مادر گوشی را برمی دارم:

- بله! بفرمایید!

صدایی نمی آید. کسی حرفی نمی زند.

- الو! بفرمایید!

باز هیچ نمی گوید. هیچ نمی گوید.

- مگه مرض داری زنگ میز...

- الو! سلام!
حرفم را قطع می کند. او کیست. صدایش مردانه است و غریب.

- سلام! بفرمایید!

- نشناختی؟!

- نه! باید بشناسم؟! شما؟!

او کیست. چرا باید بشناسمش. او کیست. همان طور که سوال های ذهنم را مرور می کردم نامش را گفت.

..........ادامه دارد..........!

/ 4 نظر / 7 بازدید

hello sabra this is zohreh how r u now

مهسا

واااااااااااای ! چه هيجان انگيز ! قسمت اون پسر آب پاش هم جالب بود .

مهسا

راستی منم ومافقم . اين مردا همشون تو همه چيز مقصرند

مهسا

آخه امتحانامون از امروز شروع ميشه . الآنم فکر کنم امتحان زبان صنعتی داشته باشه .