در این بی دینی...!

به دنبال همان واژه های آشنای غریبی می گردم که از حال ما با خبرند. واژه هایی که از همه ی حقایق باخبرند و آرزوهای مرا به بازی می گیرند. چون یک پرتگاه می ماند، چشمانم را بسته ام و دستانم را گشوده ام. صدایی نیست جز اندیشه های باد که قرار است همینک مرا با خود ببرد. و من پرت می شوم در قعر بزرگی این فاصله. خمیده و خموش ساقی به دست در انتهای این بن بست کوچه ای، نشسته ام و جامم را از این سکوت پر می کنم و مست می نوشمش. دروازه ها را به رویم بسته اند. بادبادکی برای رهایی نیست. چرخی برای فرار نیست. نگاه ها همه به دنبال این تکه پاره ی دل است. کجایی؟ در کدامین دیار این جهان بی انصاف بی من نفس می کشی؟ نکند بی من و تنهاتر از قفس عمرمان سوی نگاهت را به گذر زمان ببخشی. نکند بی من و بی کس تر از من سر بالین بگذاری و نجواکنان بی صدا، به خواب روی. کجایی؟ بیا سیب گاز زده ام را ببوس و حبه ی قندی در دهانم بگذار تا شیرینی وجودت را بچشم. بیا بشو کفر گویی هایم، بشو بت بت خانه ام که من بر تو زانو زنم، بشو دعای بی کسی هایم، بشو ایزد این منزلگاه تا من خوشه ی انگور بر بالینت آورم. بشو من، بشو من، تو، بشو هوای حوای دلم. بشو ما. در اعماق این پرتگاه تویی دارم که با تو غرق شدن را عاشق شده ام.

 

پ.ن: زیباترین واژه ی زندگی اش!
پ.ن: سلام عزیز ناز من، نوای سوز و ساز من!

/ 0 نظر / 6 بازدید