!!! تنيدن

ناباورانه حقایق را باور کردم. به گفته کسانی گوش دادم که زبان سخن
گفتن نداشتند. روزگار را رنگی می دیدم. عصای دستم را گوشه ای انداختم و رها
راه رفتم. از کوچه بازارها گذر کردم و زمان را دور ریختم!

چکمه ام بی صدا بود. جوهر قلمم بی رنگ بود و دیگر ورق هایم خط
نداشتند. سبک شده بودم. سبک تر از پرکاهی! آتقدر بالا رفتم تا توانستم ستاره ها
را لمس کنم، اما دریغا که جز تکه سنگ هایی بی ارزش چیزی ندیدم!

سکوت!‌ عمر صدا به سر آمده است. عمر لحظات رفتن، عمر خط های موازی!
ریل قطار به یک نقطه رسیده!

دستم را گرفته بود و مرا می برد. از لابه لای ماشین ها گذر کردیم و
به مقصدی رسیدیم. همانجا که توانستم خودم را دوباره بیابم!

!!!

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
lost-destiny

همينم مونده برم افغانستان!!! برم چت کنم با افغانيا!!!!!!!!!! همرو برق می گبره....منو.........!!!!!!!

نيلوفر

باز هم در نگاه خاموشم قصه های نگفته ای دارم باز هم چون به تن کنم جامه فتنه های نهفته ای دارم باز هم ميتوان به گيسويم چنگی از روی عشق و مستی زد باز هم ميتوان در اغوشم پشت پا بر جهان هستی زد باز هم ميدود به دنبالم ديدگانی پر از اميد و نياز باز هم با هزار خاموش چنگ ميدهندم به سوی خويش اواز

مريم مجيدی

سلام .... خوبی ؟؟؟؟؟ مقسی که بهم سر زدی .... بازم از اين کارا بکن .... خيلی خوشحالم کردی .... شاد کردن دله جوونا ثواب داره بازم بيا ....

ب.ر

سلام دوست من ، باز خوبه آخرش خودتو پیدا کردی .......

ب.ر

من نمیدونم چرا از این شیطونه انقدر خوشم می آد؟!؟!؟!؟!؟

داداشی

سلام. ان شاالله اين بار ديگه فرصتم باز است و اين تو بميری از اون تو بميری ها نيست. پيش به سوی ...

ncbanoo

باز زدی تو کار فلسفه که دختر جان خوبه گم نشدی من رفتم خودم پيدا کنم گم شدم هرچی اطلاعيه دادن پيدام نکردن آپم.