عطر سیاهی!

تو تکیه ی میرزا بودیم که مصطفی دیندار وارد شد. از جات بلند شدی و رفتی طرفش. بهش دست دادی و شروع کردین حرف زدن. مراسم داشت شروع می شد. باید آماده می شدی برای دسته و زنجیر زنی. معطل چی بودی. مدت ها بود منتظر امشب بودم که تورو تو دسته سینی زنی ببینم. چقدر به میرزا اصرار کرده بودم که منو هم بذاره جز بچه ها ولی قبول نمی کرد. می گفت دختر باید مثل خانمِ خانم ها کنار بایسته و آروم آروم از زیر چادر سینه بزنه. خوبیت نداره نامحرم زنجیر زدن دختر مردمو ببینه. وقتی می گفت دختر مردم؛ احساس بی هویتی می کردم. انگاری به کسی تعلق نداشتم و منو از تو خیابون پیدا کرده بودن. وقتی می گفت نامحرم؛ احساس می کردم همه ی محل با من غریبن و کسی منو نمی شناسه. میر! زود باش، برو کنار بقیه و سینه بزن، زنجیر بزن. معطل چی هستی؟ دلم می خواد یا حسینتو بشنوم. دلم می خوام با مصطفی دیندار و طاهر کنار هم زنجیر بزنید و داد بزنید اباالفضل! میر! دست مصطفی رو بگیر و برید تو گود تکیه. یک پله پایین تر از بقیه و دو دستی سینه بزنید. میر! حسینو صدا بزنید. به حسین بگید که چقدر ما بدبختیم. به حسین(ع) بگید پس کو این عدلی که ازش حرف می زد. به حسین(ع) بگید این انصاف نیست که من کنار بایستم و سینه زدن های مردهارو نگاه کنم. می خوام بیام تو گود، اون وسط، میون همه ی صداها و نفرین ها و خنده ها و گریه ها و غصه ها، بشینم و یه شمع روشن کنم و زیارت عاشورای سبزمو باز کنم و بخونم. نامشو هزار بار صدا بزنم؛ با اینکه می دونم نه خدایی و نه حسینی و علی ای صدای بی صدای تنهایی هامونو نمی شنون.

/ 0 نظر / 19 بازدید