زنجیر آزادی!

تو راه خونه داشتم فکر می کردم باید از تو بنویسم. نمی دونم چرا باید؟!!! ولی باید بنویسم. اینطوری انگاری خیال خودم راحت می شه. یا خودم خالی می شم. یا حرف هایی که نمی خوایی بشنویو جایی می زنم که حس کنم می شنوی. ولی در واقع نمی شنوی.

تو چشمات زُل می زنم. خودمو تو نگاهت خالی می کنم. خودمو تو وجودت خالی می کنم. دستات! همه ی اون چند ساعت تو مشتته. می خوام بهت بگم این دستا چقدر گرما داره ولی سکوت می کنم. نگاهم می کنی. عمق نگاهتو دوست دارم. عمق وجودتو دوست دارم. نه لبخندی نه اخمی نه واژه ای، فقط نگاه، نگاه نگاه! فقط دلتنگی، دلتنگی و دل خستگی!

هُرم گرمای تنت منو می سوزونه. نمی خوام ازت دور شم. پوست تنت منو ذوب می کنه و غرق تنهایی هات می شم. بهت می گم دلتنگی رو بذار کنار. روتو بر می گردونی. بهت می گم بی خیالی طی کن. گوش نمی دی. دارم با خودم حرف می زنم. دارم به خودم دلداری می دم. دارم خودمو از خودم دور می کنم. دارم خودمو نیست می کنم. نیست، نیست!

لطافت لب هات منو به دنیای دیگه ای می بره. میون وجودی نامعلوم و اندیشه هایی گم و بی قفس می خوام مال تو باشم. می خوام صاحبم تو باشی. می خوام عروست باشم. عروس خسته ای که تا پشت کوه های قاف که تو قصه های بچگیمون ازش می گفتن برات میره و مثل فرهاد برات دنیارو تیشه میزنه. یک ذره می شم وقتی کنارتم، عظیم می شم وقتی نگاهم می کنی.

این روزها منو به آزادیم زنجیر کردی و نمی دونم از کدوم دری و پنجره ای فرار کنم. به خودم یاد داده بودم دلتنگی رو با ط بنویسم. بخش کردنشو از یادم برده بودم. خودمو مجبور کرده بودم نامفهوم بمونم و زندگی کنم. داری بهم مفهوم میدی. دارم دوباره معنا پیدا می کنم. نه!! نمی خوام! می دونی اگر معنا پیدا کنم همه چیز خراب میشه. همه چیز پیچیده میشه. بس کن! نمی خوام! من ِ نامفهوم یک چیز دیگست! این زنجیرو از بدنم دور کن! دور کن!

 

پ.ن: همیشه این سکوت منو زجر داده! منم دارم یاد می گیرم که سکوت کنم! برای همیشه!

/ 0 نظر / 18 بازدید