!!! ۷ چی خيال کردی

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 ..........

پنج سال از من بزرگ تر بود...وقتی پدرم در یک صانحه هوایی کشته شد، به خواستگاری مادرم آمد. مدتی بعد هم عقد کردند. همکار پدرم بود. گاه احساس می کنم از روی ترحم به سراغ ما آمد. آن زمان بیست ساله بودم و با این وصلت مخالف. جای برادرم بود. همیشه که به پایگاهشان می رفتم همانند یک محافظ در غیبت پدر از من مراقبت می کرد و حالا باید او را به عنوان پدرخوانده بشناسم و پدر صدایش بزنم. هرگز!
وقتی متوجه شدم مادرم موافقت کرده  من هم تصمیم گرفتم  مثل آدم های بی خیال به زندگی خودم برسم و تظاهر کنم اویی وجود ندارد. هیچ وقت به تفاهم نمی رسیدیم یا بهتر بگویم همیشه کاری می کردم تا عصبانی شود و دعوا کنیم. اما می دانست دوستش دارم و این لجبازیست که باعث می شد با هم کنار نیاییم...

پنج سال از مرگ پدر می گذشت و من هفته به هفته کنار قبرش با او حرف می زدم. چهلم بود که در قبرستان با آن پسرک آشنا شدم:

- دایی! گذاشتی رفتی...فکر نکردی من باید چی کار کنم بدون تو...کجا برم بدون تو...شبا کی رو ببوسم و بهش بگم فردا پرواز خوبی داشته باشی...

- داییت بود؟

پسرکی باریک اندام با شیشه آب روبه رویم ایستاده. کلاهی بر سردارد و لباسش کهنه و پاره است.

- تو کی هستی؟

- بهم می گن آب پاش...

- آب پاش؟

- آره! آخه قبرار و می شورم. گفتم داییت بود؟

- تو مگه مدرسه نداری که اینجایی؟

- نه باس کار کنم. پول نررررام...

حرف زدنش عجیب بود. بعضی حروف را با تشدید بیان می کرد و لغات دیگر را نصفه...

- گفتم داییت بود؟

- نه!

- پس چرا دایی صداش می زنی؟ کیته؟

- بابامه...اسمش دایمین بود...تو خونه دایی صداش می زدیم!

مدتی مریض شد. مادر مکه بود و باید ازش مراقبت می کردم. اما باز هم لجبازی های بچگانه گاه مرا از او دور می کرد. خانه نشین شد. دیگر به پایگاه نمی رفت. تحصیلم تمام شده بود و کار می کردم. از خود خانه ای داشتم تا از آن فضای خفقان آور دور باشم. گاه که بگومگویمان می شد او را به خیانت کاری علیه پدر متهم می کردم...اما او هیچ نمی گفت....با این کارش بیشتر مرا آزار می داد...ولی همیشه سر به سرم می گذاشت و از جواب دادن به حرف های مضحکانه و گاه ناپسند من خودداری نمی کرد.

 

- چی می نویسی؟

- فضول سنج نامه!
- تو این مدت نه برات خونه تمیز می کنم نه ظرف می شورم. فقط چیز میز می خرم و غذا درست می کنم. دواهاتم خودت یادت باشه به موقع بخوری.

- تو جهنم بیشتر از این بهم رسیدگی می شه...

- اگر ناراحتی می تونی بری همون جهنمی که می گی.

- امشب اینجا می مونی؟

 

به سمت در خروجی رفتم و با حرص گفتم:

- اگر بابام بودی دنیارو به پات می ریختم...

و در را محکم پشت سر خود بستم. لحظه ای صبر کردم. دلم برایش می سوخت. هنوز دوستش داشتم اما این غرور لعنتی و این لجبازی های بی موقع نمی گذاشت کاری را بکنم که به میل خودم است. می خواستم پیشش باشم اما با آن حرفی که زده بودم نمی دانستم با چه رویی برگردم.

 

اوایل ازدواجشان ماموریتی یک ساله به او دادند و مجبور شد از ما جدا شود. در این مدت که نبود هر ماه برایم نامه می نوشت اما من هیچ وقت جوابش را نمی دادم. او خسته نمی شد و می نوشت. نامه هایش پر از جک بود و همیشه مرا به خنده می آورد...می دانستم مرا دوست دارد. می دانستم دلتنگ شده اما نه او حرفی می زد ونه من دست از بچه بازی برمی داشتم.

 

 

صدای در می آید...این موقع شب حوصله ندارم جوابش را بدهم اما پیاپی با مشت و لگد در می زند. مطمئنم در از جا کنده شده.

- بله! بله! اومدم!

در را باز می کنم. خسته ام. می خواهم همانجا دراز بکشم. روی همان زمین سرد و بی روح. کاش به جای یادآوری خاطرات نحس چشمانم را برای مدتی می بستم.

- مامان!!!!!

روی مبل نشسته. برایش چای می آورم. به من می نگرد و هیچ نمی گوید. شرمنده اش هستم. این روزها آنقدر خود را درگیر کار کردم که حال هیچ کس را مدتی بود نپرسیده بودم.

- مامان! چی شده؟! ترسوندی منو؟ چرا این جوری در می زدی؟

- چی بدتر از اینکه نه جواب تلفنامو می دادی نه حالی از این آدم می پرسیدی. نگفتی مادری، زنی، بدبختی گوشه این دنیا هست که...

- این چه حرفیه می زنی. من تلفنمو قطع کردم. کارم این روزا خیلی زیاد شده. خیلی وقته جایی نرفتم همش کلم تو ورقامه.

- خیلی لاقر شدی. رنگتم پریده.

- مهم نیست. خستم. دلم برات تنگ شده بود.

می خواستم همانجا سرم را روی پایش بگذارم و ساعت ها گریه کنم. می خواستم بگویم چقدر از دیدنش خوشحال شدم. بگویم دلم برای دعواهایش تنگ شده. برای همه روزهای بودن با او.

- مامان! برام دعا کردی امشب؟

نگاهی می کند و از تو کیفش زیارت عاشورایی درمی آورد.

- ماله بابات بود. از بعد از مرگش هر شب می خوندمش. بیا برای تو آوردمش.

دوستش داشتم. وقتی شب ها با آن صدای زیبایش این دعا را می خواند زیباتر می شد. پدر هیچ وقت خواندن این زیارت را کنار نمی گذاشت و حالا دعایش در دستان من است. صدایش را می شنوم. چه شيرين است.

.........ادامه دارد.........!

/ 5 نظر / 6 بازدید
دوست

با سلام.. نحوه افزايش آمار وبلاگ شما تا چندين برابر... و تبليغ لينک شما در بيش از چند هزار وبلاگ... www.linksbox.blogsky.com پيروز باشيد

مهسا

وااااااااااای ! چه لجباز ! بين خودمون بمونه ولی منم همين جوريم . خيلی لجباز . فکر می کنم آخر هم کار دستم بده !

مهسا

منم آپم . اگه پست جديدو نمی بينی refresh کن

ب.ر

قصه هزار و يکشب می نويسی ؟!؟!؟! در ضمن از ظرفيت و جنبه ات هم خيلی خوشم اومد. موفق باشی.

ب.ر

اين شکلکا رو هم بذارم تا آروم بشم!!!