شِفای شَفا!

داشتم فکر می کردم اگر من هم یک روز دچار همون درد لاعلاجی بشم که تو شدی، اولین نفر به کی بگم. کی تا آخرین لحظه کنارم می مونه. کی وقتی درد دارم دستمو می گیره و سرمو میذاره رو شونش. کی وقتی از زور درد بغض دارم تو گوشم آروم حرف می زنه تا من آرام بشم. کی وقتی نای حرف زدن ندارم، میشه صدای من، وقتی نای نفس کشیدن ندارم، می شه نفس های من، وقتی نای گریه کردن ندارم میشه آهِ من. یادته شبایی که از درد خواب نداشتی کنارت می نشستم تا صبح که چشمات هَم بره سعی می کردم کاری کنم که درد از یادت بره. وقتی که طرف ترکت کرد باز هم من بودم کنارت تا درد این دل شکسته از یادت بره. تو دیگه نیستی. این روزها منم و خودم که با این درد دست و پنجه نرم می کنم!

و وقتی با دستای خودم تورو گذاشتم توی قبر، همه ی دردهاتو به نامم کردی و رفتم!

/ 0 نظر / 16 بازدید