تزلزل!

وقتی گسیوانم را به کنار آتش بادیه با خنجر کُندی بریدند دانستم قرار است تو را همزمان با بر خواستن خورشید در مغرب شرق زمینی به صلیب بکشند و قبرت را خالی از بدن نورانی ات پر ز موهای پر کلاغی من بکنند. دریافتم می خواهند پاهای مرا به پایه های خیمه زنجیر کنند و بشوم مجسمه ی عریان مصری زنانی. دریافتم در این سرزمین خورشید و مه و ستارگان اختیار ندارند و بادها به دستور این جلاد زیبایی، عمر می کنند. قرار است مرا برهنه به دست رقاصان بی هویت بسپرد تا رسم جامه دریدن بیاموزم؛ آن وقت سیه چرده های بادیه نشین هلهله کشان مستِ پایکوبی های من شوند. قرار است تو را روی بدن زخم خورده ام تکه تکه کنند و هر تکه ات را فرش زیر پایشان کنند. این جلاد قصد آن دارد اشک های مرا به خون تو زنجیر کند، روحم را جامه ی تن خویش کند و دستانت را که زمانی با آنها دل می کاشتی به لاشخوران صحرا بخوراند. این جلاد بدنت را روی دو زانوی من پرت می کند و دستور می دهد چون سگ هاری گوشتت را به دندان بگیرم و از تو شکم سیر کنم. ما را کشتند. من و تو را در سیاهی شب به دار پست اندیشی هایشان آویختند. من اگر در بزم های چرکینشان پایکوبی می کنم و هوش و دل می ربایم برای رسیدن به توست. می خواهم خود به پای صلیبت زانو بزنم و بدنت را پایین بیاورم. می خواهم خود غسلت دهم و نماز بر تو سجده کنم. خود بر پیشانی خونی ات بوسه ی ایزدی زنم و موهای پریشانت را دست رهایی کشم. خود تو را کنار مقبره ی خویش به خاک می سپارم تا با هم راه رستگاری را پیش گیریم. نمی گذارم این جلادان روی قبرت راه روند. نگذارم خدای خوبی ها را دو بار به صلیب کشند که این منم، که قدم های این ایزد را بوسه می شوم. که این منم، عریان زنی برخاسته از سنگ های مصریان، رقاصه ی شب های تازیان، بافنده ی فرش های بی تار و پود. این منم نگه دارنده ی این جسد، این خاک، این یگانه ایمان.

/ 0 نظر / 19 بازدید