کاپیتان بلک طلایی!

میون هزار تا کاغذ و سی دی، تو یک پاکت پیداش کردم. نم کشیده بود اما هنوز بوی خودشو داشت. می شد آتیشش زد. می شد باهاش پر کشید با پاهای روی زمین! ریختمش توی دهنه ی گشاد. آتیش زدم. کبریت اولی نگرفت. دومی هم نگرفت. سومی اما آتیش زد به جونم. آتیش زد به بال های نداشته ام.
استنشاق می کنم. مثل حرفه ای ها از بینی دودشو میدم بیرون. همه جام می سوزه. ذهنم می سوزه. اندیشه هام می سوزه. نگاهم به آینه می سوزه. خودمو می بینم که می سوزم. با هر پک، با هر دودی که از بینی و دهانم خارج می شه، یک خودِ نو تو آینه ظاهر می شه. فتانه رو می بینم. فتانه روی بالکن تو تاریکی پک می زنه. فتانه تو تاریکی به چراغ های خیابون نگاه می کنه. فتانه تو تاریکی به اندیشه هاش می اندیشه که چه زمان فتانه شد. می سوزم. ریه ام می سوزه. زبانم و لب هام می سوزه.
به آینه تف می کنم. به آینه که هر لحظه تصویر نجمه رو به رخم می کشه. به آینه که شده زجر روزهای پیپ نکشیده ام. می کشم، عمیق می کشم! عمیق تر از دودی که از بینی ام خارج می شه روی دلم پا میذارم و سوار دود میون ذرات هوا کشته می شم. عمیق جون میدم. جون میدم. یک جونِ تاره!

دیگه دودی بیرون نمیاد اما پیپ هنوز داغه!

 

پ.ن: باید منو پک می زدی تا برای همیشه موندگارت می کردم. اما اون روزی که میون لب هات بودم، هیچ وقت منو آتیش نزدی. یک سیگار خاموش باقی موندم!

/ 0 نظر / 19 بازدید