اوکالیپتوس!

اوایل دعوا سر فنت و سایز نوشته های بلاگ من بود. بعد دعوا سر اینکه اوکالیپتوس واو داره یا اکالیپتوسه... بعد شدیم خاطره. شدیم شعر و شدیم بحث های پیاپی و شدیم اینی که الان هستیم.

دلم می خواد از تو بنویسم اوکالیپتوس! دلم می خواد خودمو لوس کنم و دیوانه بازی دربیارم و حرف های ممنوعه بزنم... ولی می دونم هیچ وقت این کارو نمی کنم. دلم می دونی چی می خواد؟! دلم می خواست تو همون مُلک پادشاهیم بودی و من همون عروس ثانیه هایت! من شدم فتانه و تو غریب تر از هر سورچی میون درخت های چنار ِ آخرین خیابان های امیدم قایم شدی!

 

پ.ن: خودمو باختم!‌

/ 0 نظر / 21 بازدید