کردستان!

از بوی تو بیدار شدم. فکر کردم اینجایی و من خواب نمی بینم. فکر کردم واقعا هستی. فکر کردم همه ی دیروزها خواب بوده. بوی تو همه جا پیچیده بود. اما وقتی به خودم اومدم متوجه شدم این بوی تو بوده که خواب بوده و رویا. رومو به هر طرف می چرخوندم بوی تو بود. داشتم دیوانه می شدم. تشکو بو کردم، بو از تشک بود. بو... از تشک بود. سرمو گذاشتم همونجا که بو می آمد. بینیمو بردم نزدیک و عمیق نفس کشیدم. عمیق تر از همیشه. خودت بودی. چشمامو بستم و به خودم گفتم بو بکش اما چشماتو باز نکن. دنیام شده همین بو و نبود واقعیت. وقتی بهت گفتم دلم برات تنگ شده بهم خندیدی گفتی چت شده. چرا باید دلت برام تنگ بشه. و بوی تو هنوز هست.

خوابتو دیدم. کردستان بودیم. کردها از من پذیرایی می کردن. داشتی همه رو بهم معرفی می کردی. برام هدیه آورده بودن، پارچه های رنگارنگ. موها و ریشت سفید شده بود. دستی کشیدم به صورتت و گفتم چه کردی با خودت. هیچی نگفتی و عمیق بهم نگاه کردی. عمیق تر از همیشه. چقدر نگاهت سنگین بود. چقدر دلم داغون بود. چقدر همه چیز واقعی بود. کاش بیام کردستان و تو میدون شهر داد بزنم آهای مردم! مرد من اینجا تو یک خونه موهاش داره سفید می شه. به دادم برسید! مرد من داره بدون من عمر می کنه. ایها الناس! مرد من تو کدوم کوچه ی این کردستان داره بدون من به آینه نگاه می کنه؟!

 

پ.ن: می ریم کردستان!؟

/ 0 نظر / 14 بازدید