!!!دوچرخه سواری

خسته بود اما با اصرارهای فراوان من راضی شد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

در حیاط که منتظرش بودم، لحظه ای به در خروجی نگریستم و حس کردم همچون یک پرنده می خواهم از این قفسی که خود ساختم فرار کنم.همچون زندانی که منتظر است تا این در بزرگ زندان باز شود.

 

پدال زدن هایش تند بود و سریع.نمی توانستم به او برسم.می پرسید کجا رویم.نمی دانستم.مثل همیشه تصمیم گیری را به عهده اش گذاشتم و دنباله رو او بودم.جلوتر می رفت و گاه به یاد دوران جوانی اش از میان خیابان می رفت.

خلوت بود.شب بود.آن لحظه آرامش بخش ترین ساعت می توانست باشد تا مرا با خود ببرد.

جلوتر ازمن حرکت می کرد. راهنمایم بود. چراغ قرمزی بود بر مسیرم. هرچه سعی می کردم از او جلو بزنم بالاخره چهارراهی می رسید که به من  می فهماند هنوز برای یک راهنما بودن زود است. نمی دانستم کجا می رویم. نمی دانستم این راهنما که سال ها با من بوده چطور مرا از لابه لای این خیابان های تاریک به خانه بر می گرداند. گاه سعی می کردم کنارش، همراهش پدال بزنم اما باز هم ماشین هایی و روزگاری بود که به ما اجازه ندهد دو مسیر ایجاد کنیم و باز بگوید یکی به دنبال دیگری. این است سرنوشت انسانها.

 

کوچه ها را پشت سر می گذاشتیم و یکی پس از دیگری برج ها و آسمان خراش هایی بود که نمای این شهر را عوض می کرد. از ساختمان سازی این شهر می گفت. می دانست. بیشتر از آنچه فکرش را بکنم می دانست.

 

به محله قدیمی مرا برد.همانجا که یک سال شبم را صبح کردم و شاهد ساختمان سازی دیگری بودم و حالا شرکت هایی با کارمندانش در آن برج صبح را به شب می رسانند.

 

- ما الان کجاییم؟

- دنبال یه محله هستم.

 

کجا هستیم؟ کجا می رفت؟!!!

 

- همین جاست!!!

 

کوچه ای تنگ و با سبکی قدیمی بود. مغازه هایش با اینکه بسته بودند اما به نظر زنده می آمدند. گالری های نقاشی و عکاسی را به من نشان می داد و کمی آن طرف تر باری بود با مردمانش. آنها که از آن سوی آب ها آمده بودند و شب را برای خوش گذرانی انتخاب نموده بودند. صدای خنده هاشان تمام کوچه را برداشته بود و من از خنده آنها می خندیدم. روزگاریست برای خودش این خنده ها.و آن لحظه یافتم دلم برای یک جمع دوستانه تنگ شده.

 

کلوپ ها ، بارها و مشروب ها! این ها همان حقایق زندگی بشر است. حقایقی که تنها با دیدنش من درس می گیرم.

 

آن وقت شب نمی دانستم کجا هستیم و از کدام مسیر باید برگردیم.دوست نداشتم سکوت و آرامش آن کوچه را ترک کنم. برایم حسی آشنا داشت. می خواستم روی آن صندلی سنگی بنشینم و ساعت ها به مغازه های خاموش و بسته بنگرم. دوست داشتم ساعت ها دستانش را در دست بفشارم و بگویم تا او هست هیچ وقت راهنمای خوبی نخواهم شد. تا او هست من هم هستم.

 

-الان کجاییم؟

- این خیابون موازی خیابون...

 

بعد از چند دقیقه پدال زدن باز هم نفهمیدم کجا هستیم...( خدایی بابا ها خوب می دونن دختراشون و کی چه جوری کجا ببرن....خودمونیم ها....خیلی کلکن!!! )

 

ساختمان خانه را از دور می دیدم. باز هم همان اتاق و همان جو. در را باز می کند. خنده بر لبانش موج می زند و از نگاهش می فهمم با وجود آن خستگی کار لذت برده است.

 

- از این به بعد شب ها بیشتر بیام محله گردی....!!!

و این حرف او مرا چه شاد کرد.

 

درس امروز:

زندگی مردابی است که به گل نیلوفر اجازه رویش می دهد!!!

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
lost-destiny

هم خوش گذشت هم خدايی از اين متن توپ تر پيدا نميشه......!!!! خودم حسابی خوشم اومده تو کفشم!!!! عاشقشم!!!! به خودم اميدوار شدم!!!!!

ncbanoo

خدائيش باحال بود.منم بردی تو اون حال و هوا (دلم لک زده واسه يه دوچرخه سواری شبونه حسابی توی کوچه های خلوت وقتی عطر ياس و شب بو تو فضاست و بی هيچ دغدقه ای با عزيزانت داری ميری) نتيجه گيريتم فجيع اساسی بود دختر