لرزش!

امروز در دفترچه خاطراتم نوشتم روزی دگر باید باشد!!!

وقتی در خانه راه می رفتم لبخند بر لبانم بود و مطمئن شدم اتفاقی جالب برایم خواهد افتاد!!!
بر خلاف دیروز و روزهای دیگر هوا بس سرد و سوزناک بود و بادهای اقیانوسی پنجره ها را دربه در کرده بود!!!

ساعت تقریبا پنج بعد ازظهر بود که به قصد چاپ عکس هایم از خانه بیرون رفتم!!!
مامان اینا نیز همزمان خانه را ترک گفتند و به مقصدی دور رفتند!!!
خدای من!!!!!!!!!
کارم نیم ساعت بیشتر طول نکشید و به سمت خانه رهسپار شدم!!!

لعنت به من که بی حواس ترین دختر روی این کره خاکیم!!!

در ورودی آبی رنگ خانه را که دیدم بلند فریاد کشیدم:                       

من کلید ندارم!!!

خدایا خواهشا یک کلید از اون بالا بده پایین!!!
سریع به مبایل بابا زنگ زدم!!!

گفت کلید نداری تا یک ساعت دیگه تو خیابونا بچرخ تا ما برگردیم!!!!
آخه من چقدر احمقم!!! چقدر؟!!! ها؟!!!
من تو اون سرمای وحشتناک تو اون موقعیت که از عصبانیت و حرص می خندیدم کجا میتونستم برم!!!

یعنی من بد می لرزیدم!!! بد!!! فجیع!!!

هیچ راهی به ذهنم نرسید جز اینکه همان خیابان بزرگ و معروف شهر را پیاده طی کردم!!!

هرچقدر سعی می کنم از این ملت خنگ و هیز و بی عقل دوری کنم نمیشه و بدتر سرم میاد!!!

اینم از اتفاق خوبی که قرار بود برایم بیفتد!!!
از ساعت پنج تا هفت و سی دقیقه شب میان بادهای سرد اقیانوسی شهر پررفت و آمد شانگهای٬‌میان آدم هایی که هر لحظه نفرت مرا نسبت به این ثانیه ها بیشتر و بیشتر می کنند به نگاه های سرد مردمانی می نگریستم که سرما را بر تنم خشک می کردند!!!
انگار نمی دانند کجا هستند و چه می کنند!!!
انگار خود را نمی شناسند و از ایران تنها چه میدانند؟!!!

هنوز هم ایرانی ها را عرب فرض می کنند!!!

هنوز هم نمی دانند ایران کجاست و آدم هایش کیستند!!!

هنوز با این همه توضیح بی زبانی ما را همچون قوم و قبیله های وحشی عرب صدا می زنند!!!
تو به من بگو کدام ایرانی حاضر است میان این آدمها قدم بگذارد!!!

با تمام این وجو با تمام خستگی امروز و نداشتن کلید و پشت در ماندن و در خیابان ها پرسه زدن درس امروز را گرفتم!!!

۱- تنها به این دلیل که دیروز گرم بود فکر نکنم هوای امروز هم گرم است...به زبان ساده تر    دختر لباس گرم بپوش!!! فردا حتما با گلو درد بیدار میشم!!!
۲- پول زیاد همراهم باشه!!! بدبختی پول هم به اندازه چاپ عکس برداشته بودم!!! چقدر من خرم٬‌خریت بیش از این!!! (( دفعه آخرم باشه بدون کیف از خونه پامو میذازم بیرون!!! ))
۳- مبایلم را همیشه قبل از بیرون رفتن چک کنم!!! بازم بدبختی شارژش تموم شد!!!مامان!!!خریت بیش از این!!!

۴-آخه چرا من ساعتم را یادم رفت با خودم ببرم؟!!! اونم منی که بدون ساعت یک ثانیه هم نمی تونم زنده بمونم!!!
۵-بابامو مجبور کنم کلید زاپاس درست کنه و کلید را همیشه به گوشم آویزون کنم!!!کاری که دوستم با کلید صندوقش کرد!!!
۶-دیر رسیدن و تو خیابونا پرسه زدنم باعث شد برم و عکس ها را بگیرم و به فرداها نکشه چون برای ساعت هفت آماده بود!!!
۷-خدا با من است و همه چیز نیکوست!!!هر حادثه ای دارای دلیلی است به نفع من!!!

 

 

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
سهیل

روز جالبی داشتی پس..... منم يه همچين چيزی رو تو اراک(جايی که درس ميخونم) داشتم ..... اونم تو هوای ۲۰- درجه ..../// ولی با نتيجه گيری های آخر کار با اون آخريه موافقم ....(۷-خدا با من است و همه چيز نيکوست!!!هر حادثه ای دارای دليلی است به نفع من!!!)

سهیل

اميدوارم ديگه از اين جور اتفاقا برات پيش نياد (چشمک) ........../ راستی رفيق در مورد کانون ... ديروز رفتم و يه سری به اونجا زدم ..... نشد برم داخل .... درش هنوز همون سبزست .... ديگه ايستگاه اتوبوس اونجا جايی برای نشستن نداره .... ساختمون کانون تغيير نکرده .... خيابون شريعتی هم هنوز شلوغ و پر ترافيک ......ديگه ديگه .... همين ......

سهیل

آهان اينو يادم رفت بگم .... يه چنتا عکس هم گرفتم از کانون و خيابون سهيل .... برات مايل کردم ... فک کنم جالب باشه برات ..... به هر حال بعد از چند سال شايد يادآور خاطرات خوبی براتون باشه ....../// هر جا که هستی موفق و سربلند باشی ........... رفيق کوچيکه .....سهيل.

ncbanoo

سلام عزيزم ، با وجود اینکه شب تقریبا سختی بوده اونم تو دیار غربت ولی نتیجه گیریتو عشقه خیلی باحال بود!

niyaz

سلام وبلاگ زیبا و قشنگی داری. خوشحال می شم به من هم سر بزنی. موفق باشی بای بای

niyaz

سلام دوست خوبم ممنون از اینکه به من سر زدی. خوشحالم از این که ردپای سبزت در وبلاگم جا مانده است. به امید حضور دوباره تو، دوست مهربان خنده ات از ته دل، گریه ات از سر شوق، هر غروبت دلشاد. سبز باشی و عاشق. بای بای