بی پژواک تر از ندای درونم!

پرسیدی پشیمونی؟ گفتم من؟ پشیمونی؟ آره خیلی زیاد! ثانیه به ثانیه! پرسیدم تو چی؟ گفتی! از لحظه لحظه و روز و ساعت و عددهای شمارش نشده گفتی. از دقایق خسته و عاشقت. گفتی! گفتی و من شنیدم! گفتی و من صورتم را سیلی زدم! گفتی و من وجودم را تکه تکه شدم! گفتی و من نالان و رنجور به گوشه ای خیره بی نوا، بی بال، بی لحظه ی حضور آواها!

هنوزم حاضرم همه ی زندگیمو بدم، اما تورو یک لحظه داشته باشم!

 

پ.ن: بی پژواک تر از ندای درونم!

/ 0 نظر / 23 بازدید