به ایزد عشق

بى قرار لحظه ها در طنین صدای باد و تاخت و تاز اسب ها. حس سردی أب اقیانوس ها و دوباره بی قرار زمان. زمان با تو بودن و با تو قدم زدن.

روى شن های نرم و لطف، روى سنگ های سرد زندگی، قدم به قدم، دست در دست با تو.

جاى پایت را مى دیدم، در کنار جا پاى خویش. اما لحظاتی بود که جای قدم هایت با من یکى مى گشت. آن لحظه نبودی. کجا؟!

ندا أمد: من در کنارت بودم، همانند گذشته، حال و أینده.

- پس آن زمان که قدم هایت را نمى دیدم کجا بودی؟!

گفت: در کنار تو.    

- پس...

- آن لحظه تو بر دوش من سوار بودی و قدم هایت با قدم هایم یکى شد.

 

غروب را سرخ آفریدى که عشق مردم محکم تر گردد, طلوع را طلایى خلق کردى تا خنده مردم خندان تر گردد. در لحظات سخت و طاقت فرسا دستانت را دراز مى کردى که آرام گردم، بخندم و بازى کنم. سختی ها را به بازى گیرم نه آنها مرا دست بیندازند. آنها چشم مى گذاشتند و من پنهان مى شدم. به دنبال من مى گشتند. نگذاشتم من آنها را گم کنم بلکه سختی ها بودند که مرا گم مى کردند، در پى ام بودند. خسته مى گشتند و گریان. نالان بودند و پریشان، سر درگم و بالاخره بى هدف.

تو به من آموختی بازى بودن را، به من آموختی قائم شدن در پس ثانیه ها را و بالاخره آن پیام آور...

آن پیام آور سیاه را که خالى سفید بر پیشانى اش نقش بسته بود دیدم. آن اسب تندرو و زیبا را نوازش کردم. پیامى از تو آورده بود،         پیام عشق!

 چشمانش از چشمان تو حرف مى زد، لبانش از لبان لطیف تو حرف مى زد و آن لبان از لبانی گفت که...

"وقتى بر لبانم دست زدى و آنها را نوازش کردى بدنم به لرزه در آمد، من در پى نوازش هاى معشوقه ام و تو نور من!"

یال هایش از لطافت وجود ت سخن می گفتند و بالاخره سوار بر اسب دوان دوان بر ساحل زمان. قدرت پاهایش از قدرت بی پایان دستانت می گفتند. آنها  می گفتند که چه گونه صورتم را شکل دادى, چشمانم را زیبا ولبانم را دلربا آفریدى. آنها مى گفتند چگونه قلبم را از نیمه قلبت ساختی و آن را میان هزاران ابر لطیف نگاه داشتى و دلم را درخشان نمودى. حال چه بگویم؟! تو مرا آفریدى, تو مرا دخترى عاشق آفریدى. موجودی در پى معشوقه اش. معشوقه اى که قدم به قدم لحظه به لحظه و دست در دست در مسیر سبز زمان با من است. من صدایت مى کنم. ندایت را مى شنوم و آن هنگام که نگاهم به آن نور نگاهت گره خورد مى خندم. گریه نمى کنم چون می دانم گریه ام دلت را, قلبت را مى آزارد. مى خندم. آنقدر مى خندم که لبانم را دوباره نوازش کنى و مرا از خنداندن باز دارى. آن وقت به اندازه تمامی نگاه هاى انسانها نگاهت می کنم.آنقدر به تو خیره مى شوم که سیراب کردم.آن وقت دستانت را بر روی چشمانم مى گذاری و لحظه اثابت موژگانم با دستت لحظه شکوه است. لحظه زندگی مجدد! دوباره و دوباره با تو بودن را تجربه مى کنم. نمى توان آن زمان را به قلم آورد. چون شکوه آفرینش به زیبایی شکوه آفرینش است. دوباره و دوباره!

قلبم، نگاهم، قدم هایم، لبم و بالاخره عشقم از آن تو باد!

پس با تو مى رقصم در کوچه پس کوچه های سبز زمان!

و به ناگاه زمان از حرکت باز مى ایستد و من در آغوش خدای خویش. لالایى فرشتگان نوازشی است بر لبان من وتو.

 

 

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
malek

سلام. رسيدن بخير.