من و خدا!

تو بودی چی کار می کردی؟ می رفتی روی قبرش می خوابیدی و به آسمون و خدایی که معلوم نیست به ما نگاه می کنه خیره می شدی؟ من همین کارو کردم. کنارش خوابیدم. کنار جنازش، کنار قبرش، کنار بچه ی سقط شده اش، کنار حنین بیداری هایش. من خوابیدم. روی آینه ی دلش، روی اندیشه های ناکامشف روی بیداری های پَستش، روی دلتنگی های خاموشش. من خوابیدم. من برای روزهای بی کسی خوابیدم. من در تاریک ترین شب قبرستانی کنار مرده های بهشت خوابیدم.

 

پر بودم از خدا. پر بودم از حرف های خدا. پر بودم از اون نور تنهایی های خدا. بودم. همیشه بودم. همیشه کنار قبر خدا بودم. همیشه برای خدا فاتحه ی زنده هارو می خوندم. همیشه میون تابوت های الهه های شهر بودم. من خود یک الهه بودم و حالا تابوتمو رو دوش می کشم تا قبر خدا. کنار منو کنار خدا دفن کنن. قراره من و خدا زیر خروارها خاک بیدار بشیم و از اون پایین به بشریت بنگریم. قراره من و خدا نقش دیوارها بشیم، نقش دیوارها، نقش دیوارها، نقش دیوارها، نقش دیوارها، نقش دیوارها، نقش دیوارها، نقش دیوارها. نقش دلتنگی!

/ 0 نظر / 26 بازدید