تن ِ تو!

قهرمان می خواهم. قهرمانی که شب ها را در واپسین سنگینی پلکم می بوسد و اشک دیوارها را در باده می خشکاند. قهرمانی که پشت این تارنما، روزه می گیرد و با تکه نانی دل مرا سیر می خواباند. قهرمانی می خواهم که در ناپیداترین شامگاهی برای خوبان ساز می زند و سکوت را مبارزه می شود. قهرمانی که از خود بلندتر و والا تر و بی شک تر است. قهرمانی که از صدای من تار می سازد، از نگاهم جوهر می گیرد و دلم را برگ های خوبی هایش می نویسد. قهرمان می خواهم. قهرمان کوچه های بی راز و تنها. قهرمان جاودانه و زنده در همین نزدیکی. در همین نقطه، در همین اندوهِ تن. اینجا! تو.

 

از کتاب مردادِ زمستان، نویسنده: خودم!

/ 0 نظر / 8 بازدید