بی پناه

بی پناه

لحظات سرد باران،در قدم گاه زمین

آزادی یک رویا،از قفس زمانه

جشن ساز با باز،مرگ با عشق

 

خنده ها کوتاه،اما بی ریا چون ابر

نگاه ها گذران،اما پرشور چون قطره

حلقه ها گسستنی،اما ماندگار چون خاطره

 

گلویم در میان زمانه،اسیر

دستانم در میان شعله های آتش،گرفتار

قدم هایم در میان غل و زنجیر مرداب،ناتوان

و قلبم نالان ازعشق تو!

 

صدای بی صدای گریه ام در شیشه ای پنهان

ضربات پتک بر در خانه و دیوار

لرزش شیشه ها و ترَک ثانیه ها

 

فریاد کلمات از میان هزاران تکه...

...از میان هزاران تکه پنهان و برنده...

...تکه های پنهان و برنده شیشه ها...

...شیشه ها که کلمات را پاره پاره کرد!

 

حال دریایی پرتلاطم چون تابوت

تابوتی سرد و متحمل جنازه ای بی قدرت،

برای من نیامدی و به خاطر من نماندی

برای تو اسیر شدم و به عشق تو به دریا رفتم

 

امواج ضربه زنان تابوت را...

...تابوت را به افق می برد...

 

و دیگر ثانیه ها آرامیدند

زمانه به جنگ با خاطره ها،

نگاه ها،اسیری دست بسته،

ناعادلانه کشته شدند!

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
عاطفه

سلام کاش می شد که توی تمام لحظات زندگی فقط خندید و شاد بود . ممنونم که به من سر زدی بهاری باشید