باکره!

میر! شب ها صدای خنده زن های هرزه ی توی کوچه که منتظر مشتری هستن بهم تجاوز می کنه، و هر صبح بوی خیانت همه ی کوچه رو بر می داره. میر! اینجا صداها و کوچه ها باکرگیمو ازم می گیرن اما نور شمع های سقاخونه مَحَلَمون، اونجا؛ به من شرف و هویت می ده. میر! اینجا خدا رو دیروز کشتن، جسدش انقدر نورانی بود که کسی نمی تونست تو قبر بذارتش. دیروز اینجا خدا به خدا رسید. میر! خدای من اونجا تو همون باغ سیب و نارنج، لابه لای پروانه ها شایدم لابه لای گیسوان گندمی دخترکان شیرازی داره دعا می خونه. میر! بر می گردی خدای منو هم با خودت بیار. میر! چیزی به چهار ژانویه نمونده، خدارو برسون، وقت تنگه... وقت تنگ است

 

پ.ن: بخشی از داستان مرداد زمستان! 

/ 0 نظر / 18 بازدید