تَن!

مرد گفت فقط یک بار! دختر امتناع کرد. مرد اصرار کرد. دختر نگاه نکرد. مرد گفت فقط لب هات! دختر روشو برگردوند. مرد گفت فقط طعم لب هات! دختر به آرزوی از دست رفته اش فکر می کرد و نه مرد و اون جسه ی بزرگش! به اندیشه ای فکر می کرد که وجود نداشت نه آن دست های زمخت و پهن مرد. دست هایی بدون خطوط! به گذشته ی رفته اش فکر می کرد نه سنگینی تن مرد بر اندامش! گرمای بدن مرد خوش آیند نبود، نفس هاش روی پوست دختر لذت بخش نبود. وقتی دست ظریف و سفید و پر از خطوط دختر را می فشرد مرد قدرت نداشت. مرد قدرت نداشت! مرد قدرت نداشت، مرد قدرت نداشت، قدرت نداشت، قدرت نداشت. دختر فکر کرد مرد بی قدرت به چه دردش می خورد!

/ 0 نظر / 16 بازدید