حرف دل...!

دیروز به یک سفر یک روزه رفتیم!!!نمی خواستم با خودم دفترم را ببرم٬‌خواستم رها از دنیای بیرون باشم!!!
بنابراین همه چیزم را روی میز گذاشتم و تنها با دوربین عکاسیم وارد ماشین شدم!!!
اما در میانه راه بود که دیدم کلمات و حرف ها تند و سریع به ذهنم خطور می کنند و نیاز هست آنها را جایی یادداشت کنم!!!
خیلی سعی کردم به هیچ فکر کنم اما نشد و قلمی به دست گرفتم و بدون قانونی که دنباله رو نوشته باشد جملاتی بس حرف دلگونه روانه ورق ها شد...« انگار تکان های این ماشین ساخت دست بشرهم نمی تواند مرا از نوشتن باز دارد حتی شاید مرگ...! » ............

از درون ماشین به جاده که نگاه می کنم می بینم هنوز خیلی راه هست طی کنم تا به مقصد برسم.مثل این جاده...دوساعت طول خواهد کشید تا به خانجو* برسیم.اما چند ساعت یا چند سال طول میکشد من به این مسیر خاتمه دهم.چند بار تصادف خواهم کرد٬ جند بار این ماشین دل روغن و بنزین خالی می کند. چند بار از آینه پهلوی دل به عقب می نگرم٬ به ماشین های عقبی٬‌به تجربه ها و تصادف ها.

چه کسی راننده این دل خواهد بود جز من...!!! آیا کسی یافت می شود روی صندلی پهلویی بنشیند؟!!! تا کدام بریدگی این جاده مرا همراهی خواهد نمود!!!

آدامس تندی را در دهان می گذارم. چند ثانیه به چند ثانیه دهانم می سوزد و نگاهم به قوطی قرمز رنگ درون ماشین می افتد....کپسول آتش نشانی...!!!! اکجا آتش گرفته است؟!!! این ماشین یا این دل؟!!! شایدم مقصدی که می خواهم به آن دست یابم!!!

نمیدونم چرا می گم! اما حسیه که نمیشه پنهانش کرد!!!
دلم برای عاشورای تهران تنگ شده...اما چرا حالا؟!!!
با بچه ها که حرف می زدیم به شوخی می گفتیم قیمه های عاشورا چیزه دیگه ایه. گذشته از اون غذاهای خوشمزه٬ سوز و گداز نوحه ها مرا دلتنگ کرده.امروز مناسبت خاصی نداره. اما در گوشم می خونه:

...یاران بدانید من غلام زینب هستم...

....

...روزی که گشتم من گرفتار ابوالفضل...

....

...در انتظارم٬‌من بیقرارم...

چشم انتظار آن صاحب ذوالفقارم!

....

...ما را به جرم عاشقی دیوانه خواندند...

عشق علی در سینه را افسانه خواندند!

....

باورم نمیشه بعد از شنیدن دیگر آهنگ ها این تنها آهنگی بود که به دلم نشست!!! ایران که بودم روحیم کاملا فرق داشت٬ شاید این خاصیت دور از ایران بودن است!!! تا به حال کدام خواننده ای کدام اندی و هومن و غیره ای تونسته در من چنین حسی ایجاد کنه!!!

...چشم انتظار آن صاحب ذوالفقارم...

ماشین ایستاده٬‌در پمپ بنزین هستیم و پسرک بنزینی به  ما چای چینی تعارف می کند. یکی به شوخی می گوید اینجا هتل است یا پمپ بنزین...!«این هم یک نکته مثبت چینی ها!!!»
 

...بر شمع رخسار علی پروانه باشم...

مامان گفت:« ببین! اینجا اومدیم کلی براتون چایی آورده حالا اگر ایران بودیم چی٬‌دو برابر هم پول می گرفت و کوفتم نمی داد...!»

...عشقم کشیده دیوانه باشم...

وحشتناک بارون گرفت.شانس ما!!!هوا امروز به شدت ابریه!!!یک مدت زیر طاق ایستاده بودیم.بارون که کمتر شد به سمت ماشین حرکت کردیم.دوباره شدت گرفت.قیافه همه دیدنی بود...!!!

باران!!!!


چه لحظه زیبایی بود...میان آن پارک بزرگ٬ لابه لای بیدهای سبزی که دیگه پیر نبودند٬‌کنار دریاچه آبی٬‌تنها قطرات باران بود که به سمت من سرازیر می گشت!‌دیگر چه به سمتم می آمد؟!!!!
اون لحظه فقط زیبایی بارون در ذهنم موج می زد!!!

هر کس سعی می کرد از آن شرشر آب فرار کنه اما انگار قدم به قدم که جلوتر می رفتم صدایی وادارم می کرد آروم تر راه برم!!!!
زیبا بود!لحظه ای کوتاه یاد شمال افتادم!

کنار دریا!!!زیر باران!!!آسمان ابری!!!

با اینکه همه به خصوص مامان کلی بهم غر زدند اما می ارزید!!! کیف داشت!!!

من ن ن ن ن حال ل ل ل ل کردم م م م !!!!

اینم از دیروزم!!!!بگم با اون تکونا خط که نبود٬ به نستعلیقم گفتم زکی (( این کلمه دیکتشو بلد نیستم ))

اما خوش گذشت!!!
حالا درس امروز:

·     با همه بدی های این مملکت ٬‌ سعی کنم تنها بدی ها را نبینم٬‌ خوبیم کنارش ببینم!

·     از اینکه سفرمون با بارون همراه بود ناراحت نشم٬‌ دیدی که حسابی به خودم خوش گذشت!‌پس ایراد الکی دولکی نگیرم!!!

·     چیزایی که حس می کنم نیاز ندارم برای جایی رفتن بیخود بار سنگینی برندارم ببرم!!! « اینم صد بار...آخه چند تا چیز چرت برداشتم به هیچ دردمم نخورد...!!! »

.............

* خانجو شهری قدیمی در نزدیکی شانگهای....!!!!

 

 

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
dokhtare kebrit foroosh

vah vah vah...hala bia mano bezan.to khajalat nemikeshi mikhay dast rooye dokhtar boland koni.na khejalat nemikeshi???:D aslan lazem nakarde eshgholane bashi hame ke msele dokhtare kebrit foroosh hame fan harif nistan...:D

dokhtare kebrit foroosh

are hatman be chinia begoo :D .yadet nareha. :D migam inja kal kale. in nazar dad too weblogam bishtar shabihe chat room shode:D. babye aghayi ke hargez ashegh nemishi. akhe har nane ghamari ke ashegh nemishe...:D

ncbanoo

میلت رسید اما چون فارسی بود نتونستم بخونم:(( نمیدونم شاید با مسنجر اگه بفرستی به همین id بتونم بخونم .خيلی دوست داشتم ميتونستم بخونمش اگه ميتونی با مسنجر بفرست شايدم اگر که در دو کامنت بذاری قبول کنه.به هر حال مرسی عزيزم

ncbanoo

من يه چيزی بگم فقط نميدونم می خندی يا گريه می کنی؟!!! اين آفت رسيد اما هنوز تا داشتم باز می کردم يهو پريد خلاصه که اينبارم نشد بخونم اگه می شه دوباره با مسنجر بفرست با يه عالمه شرمندگی چون فهميدم خيلی اذيت شدی به خاطر اين ولی خوب.....

داداشی

سلام. ۱: آفرين که عوض کردی . ۲: ممنون که به ديگران معرفی کردی. ۳: اين مطلبت خيلی قشنگ بود ؛ ولی مگه ما خاطراتت رو اين طوری بشنويم. ۴: هر چی مامان می گه که نبايد ظارط بگی تو وبلاگ ۵: مطلب مسابقه يا جنگ هم عالی بود. ۶: برای اينکه (!) هات مثل فارسی جلو ی موضوع باشه يا راست به چپ رو بزن يا اينکه اول علامت تعجب رو بذار. ۷: سلامتی.

سهیل

خوش به حالت ... .... منم ميگم اگه کاغذ و قلم داشتی چی کار ميکردی ........... عالی بودااااااااااااا .... يه چيزی تو مايه های کولاک ....ایول رفــــــــــــیق.... يه لحظه حس کردم منم اونجا هستم ... چی بود اسمش .....آهان خانجو ....

سهیل

اين مطلب پايينيه بد جوری روم تاثير گذاشت ... آخه چراااااااااااااا ؟؟؟؟ پا ميشم ميام حال همشون رو ميگيرممممممممممممممم رفيق ... نگران هيچی نباش ....// يه چيزی بگم و برم .... خوشحالم که ميام و وبلاگتون رو ميخونم ...// شاد باشی...........سهيل.

سهیل

ميبينم که از اون ور دنيا نشستی پای کامپيوتر و داغ داغ کامنت ميزاريد ... خب منم تا داغه جواب بدم که بهله ....همون بيگ بوی عباس آباد .... باور کن همين امشب ميرم....حالا ببین .... دلتم بسوزهههههههههههههه ....