سجاده...!

امروز جشن تکلیف یکی از دخترهای ایرانی بود که در مدرسه ایرانی برگزار شد!!!
وقتی نگاهش می کردم و می دیدم مادرش چگونه چادر بر سرش می گذارد!!!
یاد خودم افتادم...!
سوم دبستان...!
تهران...!!!
جشن و شادی ...
و تئاتر کلاس چهارمی ها که برای ما برگزار کردند...!!!
در آخر بردن ما به مرقد...!!!
تا جشن از نظر مدرسه کامل تر شود!!!
اما لذت بخش ترین قسمت آن روز روزی بود که مدرسه و مادرها به ما هدیه دادند...!!!
شاید یک چادر...!!!
کله قندی کوچک...!!!
شایدم...
دعای خیری از زبان و دل مادر...!!!
که بدرقه راهمان شد...!!!
هنوز سجاده و چادرش را دارم...!!!
سفید با گلی صورتی...!!!
خیلی دوستش داشتم!!!!
تا مدت ها بر روی همان سجاده با همان چادر نماز می خواندم!!!
شاد از اینکه حال می فهمم آنهایی که نماز می خوانند چه می کنند و چه حسی دارند!!!!
وقتی آخر نماز دست هایشان را بالا می برند چه زیر لب زمزمه می کنند...!!!
خیلی زود گذشت!!
آن روز در مرقد٬‌ امام جماعت پیرمردی بود کوچک اندام!!!!
خوب به خاطر دارم!!!!
خیلی آرام نماز می خواند طوری که همه خسته شده بودند!!!!
بی اغراق بگویم...!!!
پنج دقیقه هر رکعت طول می کشید...تا اینکه..!!!
در صف نماز ایستاده بودیم...خسته از این همه تحمل بی نتیجه...!!!
با صدای بلندی گفتم...ای بابا! به من چه...!!!!
بچه ها که در صف بودند به من نگاه کردند و خندیدند...!!!
و من نماز فرادا به جا آوردم...قربتا الاالله ...الله اکبر...!!!
کار دیگری نمی توانستم انجام دهم..!!!
خسته شده بودم از بس ایستاده بودم...!!!
هیچ وقت صبور نبودم!!!
اما امروز که به یاد آن روزها خودم را به جای آن دخترک می دیدم!!!
خندیدم!!!
و چه می توانستم برایش انجام دهم جز همان دعای خیری٬ بدرقه راهش در این زندگی...!!!
سال هاست حس می کنم بزرگ شده ام اما٬‌
امروز به من ثابت شد همان دختر نه ساله ای هستم که...
تازه به سن تکلیف رسیده است...!!!
من هنوز همان دختر کوچولوی مادر و شیطون پدر هستم...!!!

 

 

 

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس

ببخشيد سلام يادم رفت

ncbanoo

خوبه ديگه نه تو کم مياری نه من ! همين جوری پيش ميريم تا ببينيم زندگی مارو به کجا می بره خواهر!!!!!

ماه بانو

سلام.چرا فکر ميکنی هنوز همون دختربچه هستی؟آدما خيلی از شيطنت هاشون باقی ميمونه ولی عوض ميشن.گلم موفق باشی

ncbanoo

آقا ما آپيديم تشريف بيارين خوشحال می شيم!

سهیل

تق تق ... تق تق ... يوهووووووووووو ... من اومدم

سهیل

نماز ... چقدر خوب شد این مطلب رو نوشتی ... باعث شد به خودم و کارام برگردم و فک کنم در مورد خودم... !!! راستی چرا برای ما جشن تکلیف نگرفتن ... هان ....؟!؟!؟ آقا قبول نیسسسسسسسسسسسسس ... پارتی بازی شده اینجااااااااااااا .... ..... سلام رفیق ... چطور مٍطوری .... ؟

سهیل

بهت ثابت شد ...!!! جدی الآن 9 سالته ... نه خوب الآن 9 سال و 5 روزته ...!!! درسته ...؟ وایییییییی ... 9 سالگی ... چقدر با خواهرم و دوستاش ley le و کش بازی میکردم ... خوش به حالت که 9 سالته ... برو به جای من کش بازی کن ... من دیگه بزرگ شدم ... بابام دعوام میکنه کش بازی کنم ... نههههههههه ... من نمی خوووووووووواااااااااااااااااامممممممممممم ..... ....... شاد باشی رفیق همیشه .... فدای یه تار موش ... سهیل.

مريم مجيدی

سلام عزيز .... خوبی ؟؟؟؟ نوشته هات عالين ...خسته نباشی... ايشالله هميشه توی کارات موفق باشی ..... من وبلاگ يه مدت دچار مشکلی شد .... واسه ی همين دير اومدم .... بيا يه منم سر بزن .... قربونت مريم

niyaz

سلام خوب من شرمندهً مهربونیات هستم. بضاعت من نا چیز است. چیزی در پاسخ محبتت ندارم ! جز کلماتی که طعم عشق دارند و اشکهایی که از چشمه های ملکوت زلال تر است. منتظرت هستم. بیا در چشمان باران خوردهً من بنشین.