با موهای خیس میاد تو آشپزخونه. بهش می گم سرتو خشک کن تو این هوا سرما می خوری. هیچی نمی گه. گوجه هارو می ریزم تو سینک و رومو می کنم بهش. نگاهم می کنه. دلم هُری می ریزه. سردم می شه. نفسم سخت بالا میاد. قلبم مثل بمبی که هر لحظه در حال ترکیدنه، می زنه و خونو با شتاب به همه بدنم پرتاب می کنه. پاهام می لرزن، دیگه نمی تونم بایستم. صندلیو می کشم عقب و می شینم. مثل آدمایی که زبونم لال مادرشونو از دست دادن به میر نگاه می کنم. با تعجب می گه چت شد. بغض گلومو می گیره. اشک جلوی دیدمو می گیره اما من همین طور به صورت میر خیره ام. میر می گه کری؟ با توام. چته؟ یک قطره اشک رو گونم سر می خوره. با صدای لرزون می گم میر تو کی پیر شدی. انتظار دارم بهم بخنده. اما با ناباوری نگاهم می کنه. صندلیو می کشه عقب و کنارم می شینه. می گه خودم هم تازه متوجه شدم. 

 

پ.ن: بخشی از داستان مرداد ِ زمستان

/ 0 نظر / 16 بازدید