فصل 2

رو به رویش می ایستم. سیگار برگش را مثل همیشه گوشه ی دهانش می گذارد و آتش می زند. با یک دست چای می ریزد و با دست دیگر سیگار را از دهانش خارج می کند. پایش را روی پای دیگرش می گذارد. سرش را به صندلی چرمی و قهوه ای اش تکیه می دهد. نگاهش پر غرور است، سکوتش مردانه است.

 

چه صدایش می زنند؟ نام آن همه فرش های عتیقه را می گویم؟! آدم ها به قالی و گلیم چه می گویند؟! به آنچه زیر پا پهن می شود دل می گویند یا نقش ناکامی بشریت؟ به درد قاب شده چه می گویند؟! نگاه یا تابلو فرش؟! تابلو فرش هایی که بر دیوارهای بی بنیان نقش و نگارهای هزاران سرنوشت پوسیده را بر دل خود سابیده اند؛ و او همه ی رگ های سرنوشت مرا به هم بافته و نقشی بر دار زده، همه ی سرنوشت مرا قاب گرفته برای به زنجیر کشیدن آواهای حضورم.

 

 از جایش بر می خیزد. سرش را پایین می اندازد و سیگار را روی میز می گذارد. به سمت در می رود. کرکره را تا نیمه پایین می دهد. تاریک می شود. دلم تاریک تر می شود. اندیشه هایم سیاه می شود. دستم خاموش می شود. دستم ساکت می شود. دلم بی حرف می شود. قاب شده ام. من، تکه تکه وجودم قاب شده است. روی دار قالی ام. روی دار قالی می غلتم. رگ هایم نخ می شوند و هر ازگاهی با چاقوی قالی بافی بریده می شوند. کرکره را تا نیمه پایین می دهد؟! خامم و در خلاء پرسه زن. آبم بدون هوا، مِه ام بدون آغاز. راهم بدون همراه. چه زمان بر دیوار بافته شدم. چه زمان هویتم را قاب شد!

 

رو به رویش می ایستم. سیگار برگش را مثل همیشه گوشه ی دهانش می گذارد و آتش می زند. با یک دست چای می ریزد و با دست دیگر سیگار را از دهانش خارج می کند. پایش را روی پای دیگرش می گذارد. سرش را به صندلی چرمی و قهوه ای اش تکیه می دهد. نگاهش پر غرور است، سکوتش مردانه است.

 

تاریک است و خموش. محو است و کدر، پر از اندیشه. گاه سوال است، گاه مست و متعجب. تا به حال اینگونه ندیده بودمش. شاید خودم را ندیده بودم. او من است. من، او؟ خودم را می بینم نه یک باور نزاییده شده را. صدای من های دیگر را می شنوم. به دنبال منی آشنا هستم. من ها را گوش می دهم. نور این مغازه را نفرین می شوم، قالی ها را سایبان می خواهم. او کیست. من چه زمان بر دار قالی رفتم!

 

مشکی بر تن دارد، اما سفید پوشیده است. سیگارش را خاموش می کند. میان هزاران نقش و من، رد او را قاپ زده ام. به دیوار مغازه خیره می شود. به قابی که فرش ندارد، و دلی را پر پر نکرده است. دیوارها کهنه اند. فرش های زیر پا ناله می کنند و بی صدا می گریند. حضورم را ناباورانه، رگ به رگ به پوستش بافته است آیا؟!

 

از جایش بر می خیزد. سرش را پایین می اندازد و سیگار را روی میز می گذارد. به سمت در می رود. کرکره را تا نیمه پایین می دهد. تاریک می شود، طوری که قاب ها در خاطرم پودر می شوند. از دیوار کنده می شوم. از دیوار جدا می شوم. از دیوار پرت می شوم. از دیوار یک تنه انسان می شوم. زن می شوم؟!

 

" تار و پود کهنه ام را وصله ای بزن که رها نشوم؛ تا بوی گند جنازه ی کفن نشده ای از انتهای آوارگی ِ سایه ای، لا به لای قدم هایت بیرون آید. مرا وصله بزن بر این دیوار!" 

/ 0 نظر / 23 بازدید