به مسیح و همه مردانی که صادقانه می خندند!

چه لحظه زیبایی. وقتی تو با آن نگاه پر شورت به من خیره شدی و با  صدای

 دل انگیزت نام مرا به زبان آوردى. چه هنگامه پرمهرى!

من کنیز تو و تو سرور من! تو زندگی من و من فرش زیر پایت! تو خورشید و من برگ, تو باران و من گل پژمرده ای که نیازمند دست جان بخش است. من دخترى عاشق و تو معشوقی دلربا.

طنابی که تو به دستانم بسته ای نرم است و لطیف . یاس هایى اطراف آن را

 گرفته اند که مرا در میان گل ها غرق می کنند.

تو آن سوى اقیانوس ها, آن سوی کهکشان ها و جنگل ها و تو آن سوی آسمانها و من به دنبالت خواهم آمد. آنها را مى شکافم, ستاره ها را پشت سر می گذارم و آسمانها را دور خواهم زد تا هنگامی که تو دوباره با آن نگاه پر شورت به من خیره شوى و با صداى دل انگیزت نام مرا به زبان آورى. چه هنگامه پر مهرى!

لحظه وصال لحظه خنده هاست. لحظه ایست که زندگى دوباره و دوباره شکل

 مى گیرد.همانند هنگامی که شب را نجات مى دهیم, همانند هنگامی که زندگی را صرف عشق ورزی می نماییم.

                   هنگامی که زندگی را صرف عشق ورزى مى نماییم.

¯    

لحظه اى که صداى ضربه شمشیر و نعل اسبت سکوت شب را شکافت, متوجه شدم که باد را برایم به هدیه آوردى, فهمیدم که زندگی را برایم به ارمغان آوردی. آن لحظه از آن اسب سیاه و نجیب قدم بر زمین سبز گذاشتی و شمشیرت را به نشانه عشق در دستانم جاى دادى. زانو زدى و پیراهنم را بوسیدى.

تو مهر بودى و من دیوانه مهر. تو اقیانوس آبی بودى و من مجنون عظمت تو. تو عشق بودى و من تشنه وجودت و تو نجات دهنده شب و روز بودى و من دنباله رو نفسهایت.

تو موهایم را بوییدى و من شمشیرت را نوازش نمودم. تو خرامان خرامان درخت ها را پشت سر گذاشتی, فرشته ها را خنداندى, خدا را به مهربانی سلام گفتی و من پشت سرت قدمهایت را مى شمردم. مرا به بازى وا داشتى, توگم مى شدى و من گمگشته روح تو بودم.

من خاموش بودم و با سؤال هایت مرا به سخن گفتن وا می داشتى.

"چرا شمشیرت را زمین نمى گذاری؟!

آسمان امشب زیباست, این طور نیست؟!

فرشته ها مى خواهند موهایت را نوازش کنند, اجازه مى دهی؟!

با پرنده ها مهربان بودی؟!"

و خیلی سؤالات دیگر.

شب وقتی آرام نفس می کشیدى و همانند کودکان دستانم را گرفته بودى, عشق به تو دوباره در من شعله ور شد و بوسه عشق گونه هایت را نوازش نمود. چشمانت را گشودى و لبخند زدى. موهایم را بوییدى و بوسه اى بر آنها زدى. دوباره کودکی شدی در پى رؤیاها و قصه هاى شبانه و مرا مجبور نمودى یکی از آن قصه هاى عاشقان را بیان نمایم.

 

در پى نور دویدم, در پى روشنایی به هر سو چرخیدم و تو را

 دیدم, میان هزاران  فرشته. ناخوداگاه به سمت تو آمدم. با من رقصیدى

 و براى سومین بار آتش عشق را در وجودم شعله ور ساختى و زندگی ام با

 تو معنا پیدا کرد.

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
!You Know Too

سلام. بسيار جالب است که به يکباره چندين مطلب را درج مي کنيد. اميدوارم شما جزو کساني باشيد که براي نوشتن نمي نويسند بلکه يک نداي دروني احساسي ايجاد مي کند که بايد بروزش داد ، حالا با اشکال گوناگون. ان شاالله اين بار که به کلبه نتي ما سرکي مي زنيد بيشتر از نظراتتون برامون بگيد.