هنرمند کیست؟

بعد از مدت ها تنفر از به دست گرفتن قلمو نقاشی و ترس از استفاده کردن رنگ امروز دنیایی بود متفاوت...

از نقاشی کشیدن بدم می آمد...وقتی کاغذ آ چهار٬ کاغذ سفید سفید بدون خط را می دیدم دلهره ای عجیب در من رخنه می کرد.

نمی دانم چه شد شاید به خاطر رنگ کردن تخم مرغ های هفت سین بود که به مغازه لوازم التحریر رفتم و بسته دوازده رنگ گواش با سه قلمو خریدم.

تخم مرغ ها زیبا از آب در آمد.این بار بدون هیچ هراسی آنها را رنگ زدم.می ترسیدم خرابشان کنم یا زیبا نشوند.این طور هم شد اما دوباره سعی خود را کردم.

نیمه های شب به اتاق آمدم و شروع به نقاشی کشیدن یا کارت تبریک درست کردن کردم.تعدادی خوب از آب در نیامدند٬ اما دو سه تای آخری ....

این همه قصه می گویم که چه.الان که به کارت ها می نگرم باز همان حس مرموز و بد گذشته در من می گوید تو هیچ وقت یک نقاش خوب نخواهی شد ٬ تو هیچ وقت نمی توانی قلمو را درست در دست بگیری در حالی که خواهرم نقاش است و گاه به او در حال هنرپردازی می نگرم یا می خندم یا از کنارش به سرعت می گذرم...

مداد رنگی هایم را دوست دارم٬ آنها بهترین دوستان من در دوران راهنمایی بودند.کلاس هنر را دوست نمی داشتم چون معلمی بد اخلاق و لجباز داشتم.

بساط رنگ کف اتاق برپاست و هراس دیروز دوباره به سراغم آمده.چهره غضب آلود دبیر نقاشی جلوی دیدگانم است که می گوید این چیست که کشیدی و قلم مشکی را برمی دارد و خورشید را سیاه می کند.(( آخر او در بین مداد رنگی ها مشکی را همیشه دوست می داشت و بچه ها از دستش شاکی بودند...))

من هنوز از تقاشی کشیدن بیزارم...

 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید