در روزهای آخر سرزمین من، در ژرفای خط ِ بی خیال افق، در رنگارنگی یک درخت عریان، در سایه ی اندیشه ام بر چاه خاموشی، در پنهان خانه ی دلتنگی های یک برگ ِ نوزاد، در تلخی بوسه های یک مست در شبی پر حادثه، در سرخی خون ِ گریه های یک باکره، در آغوش خائنی عاشق زن شدم و بر گناهان خدایانم سُجده کردم؛ زن شدم و برده ی بی خوابی و تنهایی هایم؛ زن شدم و یک پاپتی ِ مست و دیرین! 

/ 0 نظر / 17 بازدید